<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                          نقش خيال</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/</link>
<description>                       وب نوشته هاي سيد مرتضي سبزقبا از حوالی زندگی ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Dec 2009 16:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سخنی در باب امنیت - ( کنج وب )</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;توضیح : میهمان دوم &quot; کنج وب &quot; من دوست نویسنده و هنرمندم جناب &quot; مهران بقایی &quot; صاحب وبلاگ &quot; حقیقت ساده &quot; است . بخوانید . از هر توضیح دیگری پرهیز می کنم . سخن جناب مهران بقایی واضح است و شفاف . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/zthcxe0u9er82k13hzt.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(( راستش فكرش را مي كردم توي كنج وب آ سيد مرتضي چه مي شود گفت كه نه سيخ بسوزد نه كباب !! تا اين كه زد و بغل گوشمان بمب صوتي تركاندند و شيشه هاي خانه ي همسايه ها شكست و چند روز بعد دو نفر را كمي آنطرف تر گوش تا گوش سر بريدند گو اينكه قبل ترش بابايي را توي گوني چپاندند و براي آزادي اش طلب پول كردند و قبل تر ترش موبايل قاپ زني چنان رواج يافته بود كه قيد كيف كمري موبايلم را زدم و آن را توي جيب چپاندم و موقع مكالمه اطراف را پاييدم و ... حالا بماند كه فردا را نمي دانم شايد سر كوچه با قمه بايستند و براي عبور و مرور باج بگيرند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;امنيت واژه اي است كه بر خلاف واژه هاي ديگر تعاريف متفاوت و تفاسير متناضر ندارد كسي نمي تواند خودي و غير خودي اش كند (دهخدا) ميگويد بي ترسي و امن آرزو و اميد و ( دكتر معين ) ميگويد در امان بودن . جامعه اي كه در آن امنيت وجود دارد جامعه اي است امن و امان كه آدمهاش احساس آرامش ميكنند و مي توانند براي زندگي حال و ْآينده شان فكر كنند ، برنامه ريزي كنند امنيت با روح و جسم آدمها مرتبط است همانطوري كه ممكن است جسم انسان در جامعه ي فاقد امنيت به خطر بيفتد روح و روانش نيز در معرض تهديد است امنيت رواني جامعه شايد به مراتب مهم تر و اثرگذارتر از امنيت جاني است. آدمهاي جامعه اي كه در سايه امنيت رواني قرار ندارند رفتار طبيعي ندارند پرخاش گري دشنام دادن دروغ گويي كلاه برداري سرقت و خيلي چيزهاي ديگر محصول چنين جامعه اي است روزانه با متكدياني كه ظاهر نسبتا آراسته اي دارند و همگي يك قصه ي تكراري دارند روبه رو بوده ايم. عاملي كه آنها را وا مي دارد در عين اين كه مي دانند ديگران به آنها اعتمادي ندارند به آساني به دروغ (اتكا) كنند نمونه اي از رفتارهاي غير طبيعي و بيمار افراد جامعه است تكرار اين ديدار ها در جامعه ي بيمار به بي اثر شدن معيار هاي جامه ي سالم منجر مي شود ( كمك كردن ) بي رنگ مي شود تا آنجا كه به سوختن خشك و تر منتهي ميشود و سر انجام آنجا كه حقيقتا نياز به كمك هست فرد (‌كه ديگر به بيمار جامعه ي ناسالم تبديل شده است ) تمايلي براي كمك از خود نشان نمي دهد و اين صفت خوب انساني برايش بلااثر مي شود. قتل و سرقت نيز از اين دستند محصول هردو به جز به خطر انداختن سلامت رواني و جاني جامعه ( جرم ) است جرمي كه سر و كارش با قانون است قانوني كه بايد در خدمت جامعه و تضمين امنيت آن باشد اما واقعيت اين است كه اين طور نيست قوانين جامعه ي ناسالم توانايي پيشگيري ندارند چون نه به درستي اجرا ميشوند و نه در بيشتر مواقع شكل اجرايي مي گيرند در جامعه اي كه دستگاه مجري قانون خود فاسد است چگونه مي تواند منع رطب كند در حادثه ي كوي دانشگاه تهران در سال 78 جنايات زيادي اتفاق افتاد اما تنها يك سرباز به جرم دزديدن ريش تراش به اضافه خدمت محكوم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در همين حوادث اخير نيز به هكذا جدا از انگيزش هاي سياسي و جناحي محصول همه ي ناديده انگاشتنهاي قانون و اجراي آن بي اعتمادي جامعه از چتري حمايتي به نام قانون و عدالت است در روزگار فقدان چنين چتري حس عدم امنيت مثل باد سردي كه مي تواند از هر سوراخ سمبه اي به منفذها رسوخ كند به گوشه گوشه ي لايه هاي جامعه نفوذ مي كند و همه چيز را به رخوت و خشكي مي كشاند در چنين وضعيتي زندگي لذت بخش نيست آدمها به زنده بودنشان ادامه مي دهند و هرلحظه منتظر حادثه ي جديدي هستند كه مي تواند بي مهابا اتفاق بيفتد حادثه هايي تلخ چندش آور رعب انگيز مثل زخمي كه از درون روح را مي خورد و مي تراشد‌&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!! ))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;
&lt;P&gt;يا حق .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 16:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک اتفاق کوچولو ..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 490px; HEIGHT: 342px&quot; height=377 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/jgjrapocoyi6uj3o96u.jpg&quot; width=521 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظرم آدم شکیبایی هستم . مدت ها صبوری کردم تا قالب مورد علاقه ام که به کمک دو دوست عزیز طراحی کرده بودم برای شما و من قابل رویت باشد . قابل رویت نشد . فکر می کردم سایت پشتیبان مشکل را حل کند . نکرد . پس تصمیم گرفتم به قالب پیش رویتان بسنده کنم و  از این پس به شناسنامه ی گرافیکی جدید &quot; نقش خیال &quot; دل ببندم . راستش بلافاصله بعد از انتخاب این قالب به آن علاقه مند شدم . رنگ آرام و رها و صبورش را دوست دارم .. خدا کند شما هم خوشتان بیاید . این تغییر را به فال نیک می گیرم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 14:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره ی الی .. یا درباره ی ما ؟..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 478px; HEIGHT: 306px&quot; height=298 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/g7gdh6ivw5xaglg0z5o.jpg&quot; width=465 align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- نه اینکه در ساحت تنهایی بشر و تجرد او اخلاق کاربردی نخواهد یافت اما واضح آن است که اخلاق در بستر روابط انسانی و شرایط اجتماعی معنا می یابد . البته که انسان را گریزی از اخلاق نیست . رابطه ی زندگی با کنش ها و رفتارهای اخلاقی انسان ها بدیهی است و به سخن دیگر ، در عرصه ی زندگی ،  وجود اخلاق فردی و اجتماعی اجتناب ناپذیر است . این روابط و شرایط اند که گاهی اخلاق یا بی اخلاقی فردی و اجتماعی را به وجود می آورند . &lt;BR&gt;انسان ها بر اساس مجموعه اطلاعات و شناختی که از دیگران دارند ، به قضاوت و داوری درباره ی ویژگی های اخلاقی یا غیراخلاقی دیگران می پردازند . هرچند در این وادی ( وادی قضاوت ) گاه گرفتار بی اخلاقی یا بداخلاقی های فردی نیز می شوند . هر اتفاق یا حادثه یی می تواند به عنوان آزمونی برای انسان در مورد داوری درباره ی افراد بشمار بیاید . ارزش و میزان کنش ها و رفتارهای اخلاقی انسان ، تابع چگونگی شرایط و حجم اطلاعات او از &quot; واقعیت &quot; در بستری از زمان است که مشخص خواهد شد . &lt;BR&gt;گاه انسان با شناسایی بخشی از &quot; واقعیت &quot; ( و نه تمام آن ) به تحلیل جامع و قضاوتی نهایی دست می یابد ، که این خود در وادی &quot; اخلاق &quot; رفتار ناصواب و عمل غیرعادلانه ایست . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- فیلم &quot; درباره ی الی ... &quot; درباره ی ماست . &quot; درباره ی الی .. &quot; آئینه ایست که فیلمساز در برابر ما قرار داده تا رفتارها و کنش های فردی و اجتماعی ما را در بستر یک حادثه ی تلخ ( فاجعه ) به ما نشان بدهد . فاجعه ، بهانه ایست تا قضاوت ها بر مبنای اطلاعاتی ناقص رخ بنمایانند . &quot; الی &quot; به ناگاه ناپدید می شود و همسفرانش بی آنکه شناخت کاملی از او داشته باشند به قضاوت درباره ی او می پردازند . ابتدا برای رفع مسئولیت سعی دارند به خود بقبولانند که &quot; الی &quot; بی آنکه احساس مسئولیت کند ، بی خبر ویلا را ترک کرده است . بعد بین خود دنبال مقصر می گردند . سپس به دنبال اطلاعاتی درباره ی &quot; الی &quot; و رفتارها و منش او ، در زندگی اش تجسس می کنند . بعد ، عمل او ( همراه شدن با گروه و سفر به شمال ) را رفتاری غیراخلاقی فرض می کنند . از &quot; سپیده &quot; انتقاد می کنند که چرا حتی نام کامل &quot; الی &quot; را نمی داند و چرا او را به سفر دعوت کرده است ، غافل از اینکه خود بی آنکه او را بشناسند به تحلیل جامع و قضاوتی نهایی درباره ی &quot; الی &quot; می پردازند . بی آنکه به حیثیت &quot; الی &quot; بیاندیشند ، برای رفع اتهام و قضاوت های احتمالی دیگران ( در اینجا نامزد الی ) در مورد خویش ، سپیده را به بازگو کردن &quot; واقعیت &quot; فرامی خوانند . آیا اگر روایت &quot; واقعیت &quot; به ضرر آنها تمام می شد ، باز هم بر ذکر &quot; واقعیت &quot; اصرار می ورزیدند ؟ آیا چون &quot; واقعیت &quot; همسو با منافع آنهاست ، حامی واقعیت اند ؟ آیا اعاده ی حیثیت خود ، بی ملاحظه ی حیثیت &quot; الی &quot; عملی اخلاقی است ؟ بله ، گاهی قواعد اخلاقی بسیار پیچیده تر از آنیست که ما می اندیشیم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- فیلم &quot; درباره ی الی ... &quot; فیلم تکاندهنده ایست . وقتی از دیدنش فارغ شدم ، وحشت سراپای وجودم را دربرگرفت . این فیلم در زندگی ما جریان دارد . ما از فیلم فارغ نمی شویم . وای .. خدایا ! چه رنجی است اندیشیدن به گناهان بشر ...&lt;BR&gt;می توان درباره ی این فیلم بسیار سخن گفت ، اما نمی توان از &quot; درباره ی الی ... &quot; سخن گفت و از هنر هنرمندان آن سخن نگفت . &lt;BR&gt;کار اصغر فرهادی به عنوان نویسنده و کارگردان ، گروه بازیگران آن ، حسین جعفریان به عنوان مدیر فیلمبرداری ، هایده ی صفی یاری تدوینگر و مجموعه عوامل فنی فیلم قابل تحسین است . گلشیفته ی فرهانی ، شهاب حسینی ، مریلا زارعی ، مانی حقیقی ، پیمان معادی ، رعنا آزادی ور ، صابر ابر ، ترانه ی علیدوستی و احمد مهران فر حضور فوق العاده یی دارند . بازی آنها و همچنین بازی بازیگران کودک فیلم را باید دید و دوباره دید و چندباره دید و سپس از نو دید و با لذت به تماشا نشست . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خدایا ! شرح اندوه ، اندوهی سهمگین است و لذت بخش . اندوه سهمگینی که هرازگاه انسان به آن محتاج است در &quot; درباره ی الی ... &quot; به وفور یافت می شود . حالا هرگاه به مقداری اندوه نیاز داشته باشم دوباره و دوباره این فیلم می بینم .&lt;BR&gt;( می دانم این پست طولانی شد .. با دیدن این فیلم سر ذوق و سر شوق آمدم .. ببخشید )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا حق . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 14:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سینمای کوتاه ، اندکی مشکل ، کمی معضل و جرعه ای نقد تلخ .....</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یک از هزار مشکل سینمای کوتاه کشور را بازمی گویم ، باشد تا مجالی باشد برای دیگران ، شاید که کمی بیاندیشند و از پوسته ی انفعال خویش به درآیند و اندکی برای رفع موانع رشد سینمای کوتاه کشور تلاش کنند . از این پس ، گاهی معضلات این عرصه را به زعم خود بازگو می کنم و کوتاه و مختصر دراین باره می نویسم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;    &lt;IMG height=351 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/o3faz3dbsa1d18ricjmf.jpg&quot; width=478 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در باب مشکلات و معضلات سینمای کوتاه کشور می توان بسیار گفت و بسیار نوشت . فراوانی مصائب سینماگران در این عرصه آنچنان است که شرح آن مثنوی هفتاد من کاغذ است . اما به نظر من مهم ترین و اساسی ترین مشکل سینمای کوتاه ما ، مدیریت ضعیف و ناکارآمد آنست . بدون شک ریشه ی تمام مشکلات سینمای کوتاه را باید در مدیریت ضعیف آن جستجو کرد . بی هیچ غرضی و بی هیچ مرضی باید فقدان برنامه ریزی و هدف گذاری در سه مبحث مهم آموزش ، تولید و اکران سینمای کوتاه را تایید و مسئولین امر را به پاسخگویی در این موارد دعوت کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سینمای کوتاه ، هم در مدیریت کلان و هم در مدیریت سطوح مختلف خود با مشکلات بسیاری روبروست . سالهاست که نیازهای هنرجویان در عرصه ی آموزش بی پاسخ می ماند و نواقص شیوه های آموزشی فعلی برطرف نمی شود . در پروسه ی تولید نیز ، عدم پرورش و تربیت نیروی انسانی متخصص ، کمبود بودجه ، امکانات و تجهیزات مناسب ، مشکلات دیگری بوجود می آورد و سینمای کوتاه را از دستیابی به استانداردهای هنری و کیفیت های فنی مطلوب محروم می کند . اما سالهاست که دغدغه ی اصلی فیلمسازان سینمای کوتاه ، بی آنکه مسئولین چاره ای دراین باره بیاندیشند ، همچنان پابرجاست . اکران و نمایش فیلم های کوتاه ، امری اساسی و نیازی بدیهی است . سینمای کوتاه بدون مخاطب در حال احتضار خواهد ماند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باید مدیریت سینما به خود بیاید و برای سینمای کوتاه کشور قدمی ولو اندک بردارد . اگر نه که همچون گذشته باید تن رنجور و نحیف سینمای کوتاه را با پرستاری و شب زنده داری های سینماگران پرتلاش آن تسکین داد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا حق . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 14:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فيلم &quot; دست ديگر &quot; در بخش جنبي  بيست و ششمين جشنواره ي فيلم كوتاه تهران 1388</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;                          &lt;IMG alt=&quot;پوستر بيست و ششمين جشنواره ي فيلم كوتاه تهران&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/cnqozcnzovn5lzujeoiz.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فيلم كوتاه &quot; دست ديگر &quot; ساخته ي سيد مرتضي سبزقبا در بخش &quot; مرور فيلم هاي استان هاي ساحلي خليج فارس &quot; بيست و ششمين جشنواره ي بين المللي فيلم كوتاه تهران به نمايش درمي آيد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فيلم هاي منتخب فيلمسازان سه استان ساحلي خليج فارس ، خوزستان ، بوشهر و هرمزگان ،همزمان با بيست و ششمين جشنواره ي بين المللي فيلم كوتاه تهران از ۲۰ تا ۲۵ آبان ماه ۱۳۸۸ مرور مي شود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به گزارش پايگاه خبري فيلم كوتاه ، به نقل از روابط عمومي جشنواره ي فيلم كوتاه تهران ، ۳۰ فيلم از آثار انتخاب شده ي استان هاي خوزستان ، بوشهر و هرمزگان كه فيلم هاي دفاتر انجمن سينماي جوانان دزفول ، اهواز ، آبادان ، بوشهر ، برازجان و بندرعباس را شامل مي شود ، در برنامه يي مرور مي شوند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اسامي فيلم هاي برگزيده ي اين بخش از جشنواره ي بيست و ششم را مي توانيد در &lt;A href=&quot;http://fa.shortfilmnews.com/shownews.asp?id=-813968354&quot; target=_blank&gt;&quot; پايگاه خبري فيلم كوتاه &quot;‌&lt;/A&gt; ببينيد و بخوانيد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 14:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دایه ی مهربان تر ار مادر - ( کنج وب )</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;توضيح اول : &lt;BR&gt;- از اين پس ، در کنجي از اين وبلاگ ، ميزبان همنشينان عزيزي خواهم بود که گاهي سخنشان را با من در ميان مي‌گذارند . در کلبه‌ي وبلاگ محقرانه‌ام ، کنجي تدارک ديده‌ام تا هرازگاه از ميهمانان خوبم به قدر بضاعت اندکم پذيرايي کنم . بي‌هيچ دخالتي در تفکر و انديشه‌‌ي ميهمانانِ هر از گاهم ، مطالبشان را بي‌هيچ دخل و تصرفي در وبلاگم منعکس خواهم کرد . قلمشان را به خودشان واميگذارم و من هم همچون شما کنجي از وب مي‌نشينم و چون ناظري بي‌طرف نوشته‌ي آنها را با علاقه مطالعه مي‌کنم . براي ايشان در برابر نظرات شما حق پاسخگويي و دفاع از خويش قائلم . براي اينکه نوشته‌هاي اين عزيزان از نوشته‌هاي من در اين وبلاگ ، قابل تشخيص و تفکيک باشد ، در عنوان مطالب ايشان ، نام ( کنج وب ) را در کنار نام عنوان مطلب مي افزايم ( همچون عنوان همين مطلب ) . از اين همنشيني خرسندم . &lt;BR&gt;توضيح دوم :&lt;BR&gt;- ميهمان امروز من دوستي است که سالهاست از همنشيني با او لذت برده‌ام و بسيار از او آموخته‌ام . نامش روح الله پورديان است . دوست خوب مهرباني است . عنوان نوشته‌اش را تکرار مي کنم : دايه‌ي مهربان‌تر از مادر . پس نوشته‌اش را بخوانيد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 468px; HEIGHT: 311px&quot; height=324 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/5li7ke9vi5y7uy4mgckb.jpg&quot; width=481 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(( دوستي داشتم که دغدغه‌اش دين بود و آموزش دين .. خانه‌اش مسجد بود و بسترش سجاده‌ي نماز .. هرگاه ميانِ جمع بود در هر فرصتي و به هر بهانه‌يي رشته‌ي سخن را به دست مي‌گرفت و با لعابي از مذهب سخن مي گفت ، مي‌پراکند ..&lt;BR&gt;او خود را دين‌دار مي‌دانست و البته مبلغِ دين ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ياد دارم شبي در محفلي سخن از نماز به ميان آمد و او هم که به شدت داعيه‌ي‌ اشاعه‌ي دين داشت ، حضور داشت و سعي بليغي در نماز‌خوان کردنِ مردم ـ به ويژه حضار مجلس ـ نمود .. از موضعِ يک دين‌دارِ دين‌بلد به آموزش نماز پرداخت ..&lt;BR&gt;نمازي که او آموزش مي داد ، قنوتش واجب بود و ... ( و تذکر بنده ي حقير نيز افاقه‌يي نکرد ) و .. ـ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل - ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي در پايان جلسه از او توضيح خواستم که چرا مستحبِ خدا ( قنوت) را واجب مي‌کني ، با ناراحتي ـ و البته از موضعي که به زعمِ خودش هميشه هم حق بود ـ چنين پاسخ داد که : &quot; خب اگه من بگم قنوت مستحبه و انجامش اِلزامي نيس ، اونا کم‌کم رکوع و سجود رو هم از نماز برمي‌دارن و .. &quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آري ، او براي حفظِ دينِ خدا ، تعمداً دروغ مي‌گفت و در تلاش براي دين‌دار کردنِ مردم از خدا هم پيشي گرفته بود .. او دايه‌ي مهربان‌تر از مادر بود ..&lt;BR&gt;خدايا تو را شاکرم که بين دينِ تو و دينِ آن کاسه‌ي داغ‌تر از آش ، گزينه‌ي نخست را برگزيدم .. ))&lt;BR&gt;                                          -------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و این مطلب آغازیست برای خواندن و شنیدن نوشته ها و حرف های میهمانان همنشینم در فضای کوچک کنج وب &quot; نقش خیال &quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 13:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک اتفاق ناب</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 482px; HEIGHT: 337px&quot; height=292 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/a1mubm55p8ooc2261vv.jpg&quot; width=429 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هميشه دليلي ، ولو اندک ، براي دلتنگي وجود دارد . همواره ، و در تک‌تک لحظه‌هاي ناب زندگي ، مي‌توان در جستجو ، و درک و کشف مساله و نکته‌اي کوچک اما شگرف ، غمي سهمگين و البته لذتبخش را تجربه کرد . گاهي  مسبب اين دلتنگي حتي آنچنان کوچک مي‌نماياند که در نگاه ديگران ، و در هياهوي اينهمه‌ همهمه‌ي زندگي گم مي‌شود . چند شب پيش در مجلسي ، دختري ديدم که شگفت‌زده‌ام کرد . معصوميت و مظلوميت در چهره‌اش موج مي‌زد . موجود بسيار زيبايي بود . لباسي سبز رنگ به تن داشت . نمي شناختمش اما آرام او را در آغوش گرفتم . گريه نکرد ، بي هيچ عکس‌العمل خاصي در آغوشم ماند . کوچکتر از آن بود که سخن بگويد اما وقتي با او حرف زدم غرق کشف و لذت شدم . او با دهان بسته و بدون اينکه حتي کلمه‌اي بر زبان بياورد با من سخن مي‌گفت . ما آدم بزرگ‌ها گاهي در تاييد صحبت کسي ، بي‌آنکه کلمه‌اي تکلم کنيم ، با دهان بسته صدايي مي آفرينيم که مخاطبمان با شنيدنش منظورمان را درک مي کند ( اوم‌م‌م ) . دختر درحاليکه مثل آدم‌بزرگ‌ها براي توجيه و تاکيد بيشتر ، دست‌هايش را در فضا تکان مي‌داد و همين صدا را با دهان بسته خلق مي‌کرد ، با من سخن مي‌گفت . لحظه‌اي آنچنان شگفت‌زده شدم که بي‌اختيار بر گونه‌اش بوسه زدم . خدايا چه لحظه‌ي ساده‌ي باشکوهي .. آن هنگام که محو زيبايي بي‌حد اين اتفاق بودم ، دلم مي‌خواست تنها مي‌بودم و يک دل سير گريه مي‌کردم . غمي عجيب دلم را سرشار کرد . راستش از اين‌گونه غم‌ها لذت مي‌برم . دوستشان دارم . غم نيست که .. اين براي من عين شادي است . و مگر در برخي شادي‌ها ما آدم‌بزرگ‌ها اشک نمي‌ريزيم ؟ خدايا اين دختر زيبا را از کجا فرستادي ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عليرغم همه‌ي گرفتاري‌ها ، غم‌ها و شادي‌هاي کوچک و بزرگ ، با وجود تمام خستگي‌ها ، دردها و رنج‌هاي حقير زندگي‌ام ، با هر اتفاق شگرفي از اين نوع ، دوباره چون برگي بر شاخه تازه مي‌شوم و سرخوشانه مي‌رويم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدايا همه‌ي دلتنگي‌ها و غم‌هاي شگرف و ناب زندگي را بر دل بي‌قرار ناچيزم نازل کن .. هر چه مي‌پسندم براي ديگران هم آرزو مي‌کنم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همكلاسي ها ..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;       &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 450px; HEIGHT: 414px&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/627aynprs2cmzm2nci.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- همکلاسي ام بود . بسيار آرام ، متين و با حجب و حيا . از من چند سالي بزرگتر بود اما چون در دوران تحصيل چندين بار بالاجبار خانه‌نشين شده بود ، با من همکلاس بود . همسايه بوديم و هر روز و هر شب در محله با هم همنشين مي شديم . چيزي مثل خوره جسمش را مي‌بلعيد . روح بزرگي داشت اما . به زندگي علاقه داشت . از زندگي لذت مي برد . قانع بود و صبر عجيبي داشت . ديابت دست‌بردار نبود . از کودکي با هم دوست بودند . اين دوست نامرد ، بالاخره بينايي‌اش را از او گرفت . دم نزد . سال اول دبيرستان بوديم که ، رفت . خيلي دوستش داشتم . دوست داشتني بود . پيش از مرگش روزي با دوستان همکلاسي به عيادتش رفتيم . خدا مي داند آن روز چقدر شاد شد . روح و جسم کودک داشت . از آن ديدار عکسي به يادگار داشتم که چند سال پيش ، دوستي که عمر با عزتش دراز باد ، از من گرفت و پس نداد . گاهي که دلم برايش تنگ مي شود بر سر مزارش مي روم و با او حرف مي زنم . هنوز هم صبور است و آن لبخند فراموش‌نشدني را بر لب دارد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- سالها از آخرين ديدارمان مي گذشت . همکلاسي دوران دبيرستانم بود . مهم‌تر اينکه هم‌محله‌اي بوديم . هر چند سالهاست محله‌ي قديم را ترک کرده‌ايم . در اين سالها ، هرازگاه به محله‌ي قديم سر مي‌زدم اما هيچوقت او را نمي‌ديدم . از همان زمان در محله و دبيرستان ، گاهي درباره‌ي بيماري‌اش حرفي و سخني مي‌شنيدم . چند روز پيش به ناگاه رفتم و او را يافتم . وقتي به چند قدمي‌اش رسيدم انتظار داشتم از ديدنم هيجان‌زده ، عکس‌العمل نشان بدهد . نداد . رفتم جلو و سلام کردم . در چهره‌ام خيره بود اما به سلامم با خونسردي پاسخ داد . کمي که حرف زدم برخاست و ناگاه با هيجان مرا در آغوش گرفت و آنچنان کودکانه شادي‌اش را بروز داد که ناخواسته رفتار دوست سفرکرده‌ام در ذهنم تداعي شد و چهره‌ي زيبايش در برابر چشمانم نقش بست . ساعتي گفتيم و شنيديم و در تمام طول گفتگو هرازگاه احساس مي‌کردم وقتي به من مي‌نگرد ، چشم به چشم نمي‌شويم . انگار چيزي ، به نگاه و چشم‌هاي نجيبش زاويه داده بود . وقتي براي رفتن و خداحافظي برخاستم ، چيزي گفت که فرو ريختم . گفت حتما متوجه شده‌اي که چرا در ابتدا نشناختمت . سکوت کردم . گفت چشم هايم .. و نگذاشتم بر زبان بياورد . نمي دانم چه گفتم اما تمام تلاشم را کردم تا از کلامم حس ترحم نجوشد . چون اين قصد و حس را نداشتم . حرف و حديث‌هاي دوران دبيرستان صحت داشت . او هم سالهاست با ديابت نامرد رفيق است و حالا اين لعنتي هم قصد دارد بينايي‌اش را از او بگيرد . به چه جرمي ؟ به جرم دوستي شايد .. نمي دانم کي و چگونه به خانه رسيدم ؟ هنوز هم به آرامش و حجب و حيايش مي انديشم . مي دانيد .. اين دوست دوران دبيرستانم ، برادر همان دوستي است که سالها پيش بار سفر بست و رفت . هر دو همکلاسم بودند . از اين دوست عکسي به يادگار ندارم تا از دست بدهم . اما لزومي هم نمي بينم که داشته باشم . چيزي مثل خوره روحم را مي بلعد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 15:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پدیده ی شگرف ...</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 484px; HEIGHT: 324px&quot; height=327 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/xhpdwex0p6fav9nccd1.jpg&quot; width=365 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- آدمي در ساحت انساني‌اش ، از حوادث و اتفاقات پيرامونش متاثر است و نسبت به آنها واکنش نشان مي دهد . مصاديق و موارد گوناگوني براي زايش واکنش‌هاي بشر ، وجود دارد . امر بديهي زندگي همه‌ي ما همين است که نمي‌توان نسبت به حوادث پيرامونمان بي‌تفاوت باشيم . بگذريم از اينکه گاهي حتي همين &quot; بي‌تفاوت‌بودن &quot; هم واکنشي است انتخابي ، در جهت تعريفي که از واکنش در ذهن انسان بوجود مي‌آيد . درک انسان از پديده‌هاي هستي ، مسبب نوع واکنشي است که از انسان سر مي‌زند . بشر از عمل و عکس‌العمل ناگزير است . هر چند اين پديده در موجودات زنده‌ي ديگر و نيز حتي در عناصر بي جان هستي ، به نوعي ، وجود دارد اما چيزي که به اين پديده در زندگي بشر جهت مي‌دهد ، همان ساحت &quot; انساني &quot; بشر است .. اينکه انسان صاحب فهم و درک و دانش و عقل است ، و به ميزان بضاعتش از اين همه ، نسبت به پديده‌هاي پيرامونش واکنش نشان مي‌دهد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- راستش بايد اعتراف کنم که اساسا نسبت به اتفاقات پيرامونم نمي‌توانم بي‌تفاوت باشم . گاهي در حين گفتگو با دوستي ، با عبور ناگهاني يک موتورسيکلت ، که صاحبش اصرار عجيبي دارد تا صداي ناموزون اگزوز موتورش را به گوش همه‌ي جهانيان برساند ، با آرامش چشم مي‌بندم ، سکوت مي‌کنم ، گفتگو را متوقف مي‌کنم ، تا صدا از ما دور شود و بعد از تمرکز ، رشته‌ي کلام را از سر بگيرم . گاهي طرف گفتگو به عکس‌العمل من لبخند مي‌زند . گاهي با ديدن يک خيابان کج و کوله آنچنان متاثر مي‌شوم و ناله مي‌کنم که دوست همراهم با گفتن تکيه کلام هميشگي‌اش ( عيبي نداره .. ) ، که آن را نه از سر بي تفاوتي که اتفاقا از درد ناچاري و استيصال بر زبان جاري مي‌کند ، فضا را تغيير مي‌دهد و خنده‌اي بر لبان هر دوي ما مي‌نشاند تا از شرح درد بپرهيزيم . بخصوص آنکه با آن لحن کشداري که به اين جمله مي دهد و البته مهرباني همواره‌اش ، چاشني لبخند را چند برابر هم مي‌کند . گاهي يک چاله‌ي خيابان ، امنيت خاطر را از من مي‌ربايد . گاهي چراغ خاموش بلواري آشفته‌ام مي‌کند . گاهي تابلوي زشت مغازه‌اي عصبي‌ام مي‌کند . گاهي حرفي غيرمنطقي ، به شدت غمگينم مي‌کند . مي‌دانم .. همه‌ي ما اينگونه‌ايم .. يا اگر نه همه‌ي ما ، اکثر ما نسبت به اينگونه مسايل کم و بيش همين واکنش‌ها را بروز مي‌دهيم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- مرگ ، پديده‌ي شگرفي است . هيچکس نسبت به اين پديده‌ي عجيب نمي‌تواند بي‌تفاوت باشد ، که &quot; بي‌تفاوت بودن &quot; هم خود واکنشي انتخابي است . باز هم مرگ عزيزي متاثرم کرد . اين بار مرگ پرويز مشکاتيان ، که سالهاست با آهنگ‌ها و ملودي‌ها و تصنيف‌ها و سروده‌هاي موسيقيايي‌اش ، زندگي مي‌کنم . در ستايش او ، صاحب‌نظران و کارشناسان ، بسيار گفته‌اند و کم گفته‌اند . او دانشمند فرهيخته‌اي است که به اين زودي نمونه‌اش در صحنه‌ي موسيقي ايراني ظهور پيدا نخواهد کرد . افسوس که افسوس ثمري ندارد . اين روزها بيش از هميشه به او مي‌اندشم . روزگار عجيبي است . هنرمندان و انديشمندان ما در مملکت خود سخت غريبند . اگر چه رفتن او غمگينم کرد ، اما آثار ماندگار او تسکينم مي‌دهند . تجربه‌ي غم روحاني ، با گوش جان سپردن به نواي &quot; بيداد &quot; ، &quot; نوا &quot; ، آستان جانان &quot; ، &quot; دود عود &quot; و &quot; ماهور &quot; ، آن هم با صداي آسماني استاد محمد رضا شجريان ( که عمر با عزتش دراز باد ) ، تجربه‌اي شگرف و دلنشين است . انسان متاثر از پديده‌هاي پيرامونش زندگي را از سر مي‌گذراند . براي من زندگي با اين پديده‌ها ، عجين شده است . خوشحالم که قبل از من ، مشکاتيان و آثارش خلق شده‌اند . زندگي با او و آثارش لذت‌بخش‌تر است . 54 سال با برکت زيست و آثار گرانبهايي در موسيقي ايراني بوجود آورد . &lt;BR&gt;از صداي اگزوز و چاله‌ي خيابان و چراغ خاموش اتوبان و تابلوي زشت مغازه‌هاي شهر ، به موسيقي دلنشين و آسماني مشکاتيان پناه مي‌آورم .&lt;BR&gt;درود خدا بر او باد . خدايش رحمت کند ، هم او را و هم ما را .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق .      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 17:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبان آتش و آهن دیگران .. زبان مهر و محبت شجریان ..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;              &lt;IMG alt=&quot;استاد محمد رضا شجريان&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/t8q4lh9j2g66rrxw5y4.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- هنرمند ، زبان پيدا و هم پنهانِ جامعه ي خويش است . هنرمند راوي صادق تاريخ است . تاريخي که در آن زندگي مي کند . هنرمند همسو و همراه حقيقتِ روزگارِ خويش است . هنرمند ، انديشمندي ماناست که حقيقت را با زبان هنر در گستره ي زمان و مکان جاري مي سازد . هيچ هنر و هيچ هنرمندي از حقيقت دور نيست . آنکه هنرمند است حقيقت جوست . و البته لزوما هر انسان حقيقت جويي هنرمند نيست . اين امري بديهي است . هنر جمع انديشه و خلاقيت و مهارت و زيبايي و لطافت و حقيقت است . حقيقت همچون آبِ روان ، جاري است . هيچ اراده اي نمي تواند راه آن را سد کند . گاهي اراده اي به حقيقت چنگ مي زند و آن را پنهان مي کند . اما آب در هر حفره اي که فرو رود متوقف نمي شود . همواره در جريان است و روزي بالاخره آشکار مي شود . چشمه از همين روست که پديد مي آيد . چشمه ي جوشان حقيقت جويِ هر جامعه اي ، هنرمند و انديشمند آن است . هنرمند در اوج سدسازي ديگران ، مي جوشد و به زبان گوياي عصر خويش تبديل مي شود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- استاد محمد رضا شجريان نماد موسيقي اصيل و آواز ايراني است . فرهيختگي در صدا و آواز و موسيقي او مشهود است . او تمام عناصر آواز ايراني را تا سرحدِ کمال ، به اوج رسانده است . زيبايي و ظرافت و لطافت و معنويت در صداي آسمانی او موج مي زند . او خسرو آواز ايران است . بي اغراق مي توان ميزان درک زيبايي شناسي مردم ايران را با معياري به نام شجريان سنجيد . سالهاست نام او با آواز ايراني عجين شده است . همواره زبان گوياي زمانه‌ي خويش بوده است . سالهاست در آواز قله‌نشين است و ديگر آوازخوانان ايراني در دامنه‌ي اين قله از محضرش ، مستقيم يا غيرمستقيم تلمذ کرده اند . در سني که براي اکثر خوانندگان سن مرگ صداست ، او همچنان در اوج مي خواند و به دفتر آثار درخشان خود برگي ديگر مي افزايد . سلامت روح و نفس او ستودني است . او بار ديگر ، در اين ايام ناگوار ، چشمه شد و بر خلاف اراده ي ديگران ، حقيقت را با زبان هنر ، در گستره‌ي زمان و مکان جاري ساخت . حتما تصنيف &quot; زبان آتش و آهن &quot; را شنيده ايد . موسيقي او از عمق جان بر مي خيزد و لاجرم بر جان هم مي نشيند .. بر جان مشتاقان حقيقت .. او اين بار با شعري از فريدون مشيري عزيز ، آهنگي تصنيف کرده که انسانيت را در آن فرياد مي کند . تصنيف تاريخي ماندگار و فوق العاده ايست . از او بعيد نبود البته .. در اين اثر درخشان ، که مجيد درخشاني تنظيم آن را برعهده داشته ، انسان به مهرباني و صلح و دوستي فراخوانده مي شود . استاد باز هم از چشمه ي هنر خويش ما را سيراب کرد . هنر و هنرمند همين است . وجدان بيدار جامعه اوست . الهي همواره وجدان ما را بيدار نگه دار . الهي همواره چشمه ي حقيقت‌جوي ما را جوشان و زبان ما را گويا کن . آمين .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق . &lt;BR&gt;    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
