<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                          نقش خيال</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/</link>
<description>                     سینما و فیلم کوتاه - وب نوشته هاي سيد مرتضي سبزقبا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 14:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فيلم &quot; دست ديگر &quot; در بخش جنبي  بيست و ششمين جشنواره ي فيلم كوتاه تهران 1388</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;                       &lt;IMG alt=&quot;پوستر بيست و ششمين جشنواره ي فيلم كوتاه تهران&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/cnqozcnzovn5lzujeoiz.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فيلم كوتاه &quot; دست ديگر &quot; ساخته ي سيد مرتضي سبزقبا در بخش &quot; مرور فيلم هاي استان هاي ساحلي خليج فارس &quot; بيست و ششمين جشنواره ي بين المللي فيلم كوتاه تهران به نمايش درمي آيد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فيلم هاي منتخب فيلمسازان سه استان ساحلي خليج فارس ، خوزستان ، بوشهر و هرمزگان ،همزمان با بيست و ششمين جشنواره ي بين المللي فيلم كوتاه تهران از ۲۰ تا ۲۵ آبان ماه ۱۳۸۸ مرور مي شود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به گزارش پايگاه خبري فيلم كوتاه ، به نقل از روابط عمومي جشنواره ي فيلم كوتاه تهران ، ۳۰ فيلم از آثار انتخاب شده ي استان هاي خوزستان ، بوشهر و هرمزگان كه فيلم هاي دفاتر انجمن سينماي جوانان دزفول ، اهواز ، آبادان ، بوشهر ، برازجان و بندرعباس را شامل مي شود ، در برنامه يي مرور مي شوند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اسامي فيلم هاي برگزيده ي اين بخش از جشنواره ي بيست و ششم را مي توانيد در &lt;A href=&quot;http://fa.shortfilmnews.com/shownews.asp?id=-813968354&quot; target=_blank&gt;&quot; پايگاه خبري فيلم كوتاه &quot;‌&lt;/A&gt; ببينيد و بخوانيد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 14:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دایه ی مهربان تر ار مادر - ( کنج وب )</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;توضيح اول : &lt;BR&gt;- از اين پس ، در کنجي از اين وبلاگ ، ميزبان همنشينان عزيزي خواهم بود که گاهي سخنشان را با من در ميان مي‌گذارند . در کلبه‌ي وبلاگ محقرانه‌ام ، کنجي تدارک ديده‌ام تا هرازگاه از ميهمانان خوبم به قدر بضاعت اندکم پذيرايي کنم . بي‌هيچ دخالتي در تفکر و انديشه‌‌ي ميهمانانِ هر از گاهم ، مطالبشان را بي‌هيچ دخل و تصرفي در وبلاگم منعکس خواهم کرد . قلمشان را به خودشان واميگذارم و من هم همچون شما کنجي از وب مي‌نشينم و چون ناظري بي‌طرف نوشته‌ي آنها را با علاقه مطالعه مي‌کنم . براي ايشان در برابر نظرات شما حق پاسخگويي و دفاع از خويش قائلم . براي اينکه نوشته‌هاي اين عزيزان از نوشته‌هاي من در اين وبلاگ ، قابل تشخيص و تفکيک باشد ، در عنوان مطالب ايشان ، نام ( کنج وب ) را در کنار نام عنوان مطلب مي افزايم ( همچون عنوان همين مطلب ) . از اين همنشيني خرسندم . &lt;BR&gt;توضيح دوم :&lt;BR&gt;- ميهمان امروز من دوستي است که سالهاست از همنشيني با او لذت برده‌ام و بسيار از او آموخته‌ام . نامش روح الله پورديان است . دوست خوب مهرباني است . عنوان نوشته‌اش را تکرار مي کنم : دايه‌ي مهربان‌تر از مادر . پس نوشته‌اش را بخوانيد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 468px; HEIGHT: 311px&quot; height=324 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/5li7ke9vi5y7uy4mgckb.jpg&quot; width=481 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(( دوستي داشتم که دغدغه‌اش دين بود و آموزش دين .. خانه‌اش مسجد بود و بسترش سجاده‌ي نماز .. هرگاه ميانِ جمع بود در هر فرصتي و به هر بهانه‌يي رشته‌ي سخن را به دست مي‌گرفت و با لعابي از مذهب سخن مي گفت ، مي‌پراکند ..&lt;BR&gt;او خود را دين‌دار مي‌دانست و البته مبلغِ دين ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ياد دارم شبي در محفلي سخن از نماز به ميان آمد و او هم که به شدت داعيه‌ي‌ اشاعه‌ي دين داشت ، حضور داشت و سعي بليغي در نماز‌خوان کردنِ مردم ـ به ويژه حضار مجلس ـ نمود .. از موضعِ يک دين‌دارِ دين‌بلد به آموزش نماز پرداخت ..&lt;BR&gt;نمازي که او آموزش مي داد ، قنوتش واجب بود و ... ( و تذکر بنده ي حقير نيز افاقه‌يي نکرد ) و .. ـ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل - ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي در پايان جلسه از او توضيح خواستم که چرا مستحبِ خدا ( قنوت) را واجب مي‌کني ، با ناراحتي ـ و البته از موضعي که به زعمِ خودش هميشه هم حق بود ـ چنين پاسخ داد که : &quot; خب اگه من بگم قنوت مستحبه و انجامش اِلزامي نيس ، اونا کم‌کم رکوع و سجود رو هم از نماز برمي‌دارن و .. &quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آري ، او براي حفظِ دينِ خدا ، تعمداً دروغ مي‌گفت و در تلاش براي دين‌دار کردنِ مردم از خدا هم پيشي گرفته بود .. او دايه‌ي مهربان‌تر از مادر بود ..&lt;BR&gt;خدايا تو را شاکرم که بين دينِ تو و دينِ آن کاسه‌ي داغ‌تر از آش ، گزينه‌ي نخست را برگزيدم .. ))&lt;BR&gt;                                          -------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و این مطلب آغازیست برای خواندن و شنیدن نوشته ها و حرف های میهمانان همنشینم در فضای کوچک کنج وب &quot; نقش خیال &quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 13:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک اتفاق ناب</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 482px; HEIGHT: 337px&quot; height=292 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/a1mubm55p8ooc2261vv.jpg&quot; width=429 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هميشه دليلي ، ولو اندک ، براي دلتنگي وجود دارد . همواره ، و در تک‌تک لحظه‌هاي ناب زندگي ، مي‌توان در جستجو ، و درک و کشف مساله و نکته‌اي کوچک اما شگرف ، غمي سهمگين و البته لذتبخش را تجربه کرد . گاهي  مسبب اين دلتنگي حتي آنچنان کوچک مي‌نماياند که در نگاه ديگران ، و در هياهوي اينهمه‌ همهمه‌ي زندگي گم مي‌شود . چند شب پيش در مجلسي ، دختري ديدم که شگفت‌زده‌ام کرد . معصوميت و مظلوميت در چهره‌اش موج مي‌زد . موجود بسيار زيبايي بود . لباسي سبز رنگ به تن داشت . نمي شناختمش اما آرام او را در آغوش گرفتم . گريه نکرد ، بي هيچ عکس‌العمل خاصي در آغوشم ماند . کوچکتر از آن بود که سخن بگويد اما وقتي با او حرف زدم غرق کشف و لذت شدم . او با دهان بسته و بدون اينکه حتي کلمه‌اي بر زبان بياورد با من سخن مي‌گفت . ما آدم بزرگ‌ها گاهي در تاييد صحبت کسي ، بي‌آنکه کلمه‌اي تکلم کنيم ، با دهان بسته صدايي مي آفرينيم که مخاطبمان با شنيدنش منظورمان را درک مي کند ( اوم‌م‌م ) . دختر درحاليکه مثل آدم‌بزرگ‌ها براي توجيه و تاکيد بيشتر ، دست‌هايش را در فضا تکان مي‌داد و همين صدا را با دهان بسته خلق مي‌کرد ، با من سخن مي‌گفت . لحظه‌اي آنچنان شگفت‌زده شدم که بي‌اختيار بر گونه‌اش بوسه زدم . خدايا چه لحظه‌ي ساده‌ي باشکوهي .. آن هنگام که محو زيبايي بي‌حد اين اتفاق بودم ، دلم مي‌خواست تنها مي‌بودم و يک دل سير گريه مي‌کردم . غمي عجيب دلم را سرشار کرد . راستش از اين‌گونه غم‌ها لذت مي‌برم . دوستشان دارم . غم نيست که .. اين براي من عين شادي است . و مگر در برخي شادي‌ها ما آدم‌بزرگ‌ها اشک نمي‌ريزيم ؟ خدايا اين دختر زيبا را از کجا فرستادي ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عليرغم همه‌ي گرفتاري‌ها ، غم‌ها و شادي‌هاي کوچک و بزرگ ، با وجود تمام خستگي‌ها ، دردها و رنج‌هاي حقير زندگي‌ام ، با هر اتفاق شگرفي از اين نوع ، دوباره چون برگي بر شاخه تازه مي‌شوم و سرخوشانه مي‌رويم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدايا همه‌ي دلتنگي‌ها و غم‌هاي شگرف و ناب زندگي را بر دل بي‌قرار ناچيزم نازل کن .. هر چه مي‌پسندم براي ديگران هم آرزو مي‌کنم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همكلاسي ها ..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 450px; HEIGHT: 414px&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/627aynprs2cmzm2nci.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- همکلاسي ام بود . بسيار آرام ، متين و با حجب و حيا . از من چند سالي بزرگتر بود اما چون در دوران تحصيل چندين بار بالاجبار خانه‌نشين شده بود ، با من همکلاس بود . همسايه بوديم و هر روز و هر شب در محله با هم همنشين مي شديم . چيزي مثل خوره جسمش را مي‌بلعيد . روح بزرگي داشت اما . به زندگي علاقه داشت . از زندگي لذت مي برد . قانع بود و صبر عجيبي داشت . ديابت دست‌بردار نبود . از کودکي با هم دوست بودند . اين دوست نامرد ، بالاخره بينايي‌اش را از او گرفت . دم نزد . سال اول دبيرستان بوديم که ، رفت . خيلي دوستش داشتم . دوست داشتني بود . پيش از مرگش روزي با دوستان همکلاسي به عيادتش رفتيم . خدا مي داند آن روز چقدر شاد شد . روح و جسم کودک داشت . از آن ديدار عکسي به يادگار داشتم که چند سال پيش ، دوستي که عمر با عزتش دراز باد ، از من گرفت و پس نداد . گاهي که دلم برايش تنگ مي شود بر سر مزارش مي روم و با او حرف مي زنم . هنوز هم صبور است و آن لبخند فراموش‌نشدني را بر لب دارد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- سالها از آخرين ديدارمان مي گذشت . همکلاسي دوران دبيرستانم بود . مهم‌تر اينکه هم‌محله‌اي بوديم . هر چند سالهاست محله‌ي قديم را ترک کرده‌ايم . در اين سالها ، هرازگاه به محله‌ي قديم سر مي‌زدم اما هيچوقت او را نمي‌ديدم . از همان زمان در محله و دبيرستان ، گاهي درباره‌ي بيماري‌اش حرفي و سخني مي‌شنيدم . چند روز پيش به ناگاه رفتم و او را يافتم . وقتي به چند قدمي‌اش رسيدم انتظار داشتم از ديدنم هيجان‌زده ، عکس‌العمل نشان بدهد . نداد . رفتم جلو و سلام کردم . در چهره‌ام خيره بود اما به سلامم با خونسردي پاسخ داد . کمي که حرف زدم برخاست و ناگاه با هيجان مرا در آغوش گرفت و آنچنان کودکانه شادي‌اش را بروز داد که ناخواسته رفتار دوست سفرکرده‌ام در ذهنم تداعي شد و چهره‌ي زيبايش در برابر چشمانم نقش بست . ساعتي گفتيم و شنيديم و در تمام طول گفتگو هرازگاه احساس مي‌کردم وقتي به من مي‌نگرد ، چشم به چشم نمي‌شويم . انگار چيزي ، به نگاه و چشم‌هاي نجيبش زاويه داده بود . وقتي براي رفتن و خداحافظي برخاستم ، چيزي گفت که فرو ريختم . گفت حتما متوجه شده‌اي که چرا در ابتدا نشناختمت . سکوت کردم . گفت چشم هايم .. و نگذاشتم بر زبان بياورد . نمي دانم چه گفتم اما تمام تلاشم را کردم تا از کلامم حس ترحم نجوشد . چون اين قصد و حس را نداشتم . حرف و حديث‌هاي دوران دبيرستان صحت داشت . او هم سالهاست با ديابت نامرد رفيق است و حالا اين لعنتي هم قصد دارد بينايي‌اش را از او بگيرد . به چه جرمي ؟ به جرم دوستي شايد .. نمي دانم کي و چگونه به خانه رسيدم ؟ هنوز هم به آرامش و حجب و حيايش مي انديشم . مي دانيد .. اين دوست دوران دبيرستانم ، برادر همان دوستي است که سالها پيش بار سفر بست و رفت . هر دو همکلاسم بودند . از اين دوست عکسي به يادگار ندارم تا از دست بدهم . اما لزومي هم نمي بينم که داشته باشم . چيزي مثل خوره روحم را مي بلعد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 15:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پدیده ی شگرف ...</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 484px; HEIGHT: 324px&quot; height=327 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/xhpdwex0p6fav9nccd1.jpg&quot; width=365 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- آدمي در ساحت انساني‌اش ، از حوادث و اتفاقات پيرامونش متاثر است و نسبت به آنها واکنش نشان مي دهد . مصاديق و موارد گوناگوني براي زايش واکنش‌هاي بشر ، وجود دارد . امر بديهي زندگي همه‌ي ما همين است که نمي‌توان نسبت به حوادث پيرامونمان بي‌تفاوت باشيم . بگذريم از اينکه گاهي حتي همين &quot; بي‌تفاوت‌بودن &quot; هم واکنشي است انتخابي ، در جهت تعريفي که از واکنش در ذهن انسان بوجود مي‌آيد . درک انسان از پديده‌هاي هستي ، مسبب نوع واکنشي است که از انسان سر مي‌زند . بشر از عمل و عکس‌العمل ناگزير است . هر چند اين پديده در موجودات زنده‌ي ديگر و نيز حتي در عناصر بي جان هستي ، به نوعي ، وجود دارد اما چيزي که به اين پديده در زندگي بشر جهت مي‌دهد ، همان ساحت &quot; انساني &quot; بشر است .. اينکه انسان صاحب فهم و درک و دانش و عقل است ، و به ميزان بضاعتش از اين همه ، نسبت به پديده‌هاي پيرامونش واکنش نشان مي‌دهد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- راستش بايد اعتراف کنم که اساسا نسبت به اتفاقات پيرامونم نمي‌توانم بي‌تفاوت باشم . گاهي در حين گفتگو با دوستي ، با عبور ناگهاني يک موتورسيکلت ، که صاحبش اصرار عجيبي دارد تا صداي ناموزون اگزوز موتورش را به گوش همه‌ي جهانيان برساند ، با آرامش چشم مي‌بندم ، سکوت مي‌کنم ، گفتگو را متوقف مي‌کنم ، تا صدا از ما دور شود و بعد از تمرکز ، رشته‌ي کلام را از سر بگيرم . گاهي طرف گفتگو به عکس‌العمل من لبخند مي‌زند . گاهي با ديدن يک خيابان کج و کوله آنچنان متاثر مي‌شوم و ناله مي‌کنم که دوست همراهم با گفتن تکيه کلام هميشگي‌اش ( عيبي نداره .. ) ، که آن را نه از سر بي تفاوتي که اتفاقا از درد ناچاري و استيصال بر زبان جاري مي‌کند ، فضا را تغيير مي‌دهد و خنده‌اي بر لبان هر دوي ما مي‌نشاند تا از شرح درد بپرهيزيم . بخصوص آنکه با آن لحن کشداري که به اين جمله مي دهد و البته مهرباني همواره‌اش ، چاشني لبخند را چند برابر هم مي‌کند . گاهي يک چاله‌ي خيابان ، امنيت خاطر را از من مي‌ربايد . گاهي چراغ خاموش بلواري آشفته‌ام مي‌کند . گاهي تابلوي زشت مغازه‌اي عصبي‌ام مي‌کند . گاهي حرفي غيرمنطقي ، به شدت غمگينم مي‌کند . مي‌دانم .. همه‌ي ما اينگونه‌ايم .. يا اگر نه همه‌ي ما ، اکثر ما نسبت به اينگونه مسايل کم و بيش همين واکنش‌ها را بروز مي‌دهيم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- مرگ ، پديده‌ي شگرفي است . هيچکس نسبت به اين پديده‌ي عجيب نمي‌تواند بي‌تفاوت باشد ، که &quot; بي‌تفاوت بودن &quot; هم خود واکنشي انتخابي است . باز هم مرگ عزيزي متاثرم کرد . اين بار مرگ پرويز مشکاتيان ، که سالهاست با آهنگ‌ها و ملودي‌ها و تصنيف‌ها و سروده‌هاي موسيقيايي‌اش ، زندگي مي‌کنم . در ستايش او ، صاحب‌نظران و کارشناسان ، بسيار گفته‌اند و کم گفته‌اند . او دانشمند فرهيخته‌اي است که به اين زودي نمونه‌اش در صحنه‌ي موسيقي ايراني ظهور پيدا نخواهد کرد . افسوس که افسوس ثمري ندارد . اين روزها بيش از هميشه به او مي‌اندشم . روزگار عجيبي است . هنرمندان و انديشمندان ما در مملکت خود سخت غريبند . اگر چه رفتن او غمگينم کرد ، اما آثار ماندگار او تسکينم مي‌دهند . تجربه‌ي غم روحاني ، با گوش جان سپردن به نواي &quot; بيداد &quot; ، &quot; نوا &quot; ، آستان جانان &quot; ، &quot; دود عود &quot; و &quot; ماهور &quot; ، آن هم با صداي آسماني استاد محمد رضا شجريان ( که عمر با عزتش دراز باد ) ، تجربه‌اي شگرف و دلنشين است . انسان متاثر از پديده‌هاي پيرامونش زندگي را از سر مي‌گذراند . براي من زندگي با اين پديده‌ها ، عجين شده است . خوشحالم که قبل از من ، مشکاتيان و آثارش خلق شده‌اند . زندگي با او و آثارش لذت‌بخش‌تر است . 54 سال با برکت زيست و آثار گرانبهايي در موسيقي ايراني بوجود آورد . &lt;BR&gt;از صداي اگزوز و چاله‌ي خيابان و چراغ خاموش اتوبان و تابلوي زشت مغازه‌هاي شهر ، به موسيقي دلنشين و آسماني مشکاتيان پناه مي‌آورم .&lt;BR&gt;درود خدا بر او باد . خدايش رحمت کند ، هم او را و هم ما را .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق .      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 17:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبان آتش و آهن دیگران .. زبان مهر و محبت شجریان ..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;           &lt;IMG alt=&quot;استاد محمد رضا شجريان&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/t8q4lh9j2g66rrxw5y4.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- هنرمند ، زبان پيدا و هم پنهانِ جامعه ي خويش است . هنرمند راوي صادق تاريخ است . تاريخي که در آن زندگي مي کند . هنرمند همسو و همراه حقيقتِ روزگارِ خويش است . هنرمند ، انديشمندي ماناست که حقيقت را با زبان هنر در گستره ي زمان و مکان جاري مي سازد . هيچ هنر و هيچ هنرمندي از حقيقت دور نيست . آنکه هنرمند است حقيقت جوست . و البته لزوما هر انسان حقيقت جويي هنرمند نيست . اين امري بديهي است . هنر جمع انديشه و خلاقيت و مهارت و زيبايي و لطافت و حقيقت است . حقيقت همچون آبِ روان ، جاري است . هيچ اراده اي نمي تواند راه آن را سد کند . گاهي اراده اي به حقيقت چنگ مي زند و آن را پنهان مي کند . اما آب در هر حفره اي که فرو رود متوقف نمي شود . همواره در جريان است و روزي بالاخره آشکار مي شود . چشمه از همين روست که پديد مي آيد . چشمه ي جوشان حقيقت جويِ هر جامعه اي ، هنرمند و انديشمند آن است . هنرمند در اوج سدسازي ديگران ، مي جوشد و به زبان گوياي عصر خويش تبديل مي شود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- استاد محمد رضا شجريان نماد موسيقي اصيل و آواز ايراني است . فرهيختگي در صدا و آواز و موسيقي او مشهود است . او تمام عناصر آواز ايراني را تا سرحدِ کمال ، به اوج رسانده است . زيبايي و ظرافت و لطافت و معنويت در صداي آسمانی او موج مي زند . او خسرو آواز ايران است . بي اغراق مي توان ميزان درک زيبايي شناسي مردم ايران را با معياري به نام شجريان سنجيد . سالهاست نام او با آواز ايراني عجين شده است . همواره زبان گوياي زمانه‌ي خويش بوده است . سالهاست در آواز قله‌نشين است و ديگر آوازخوانان ايراني در دامنه‌ي اين قله از محضرش ، مستقيم يا غيرمستقيم تلمذ کرده اند . در سني که براي اکثر خوانندگان سن مرگ صداست ، او همچنان در اوج مي خواند و به دفتر آثار درخشان خود برگي ديگر مي افزايد . سلامت روح و نفس او ستودني است . او بار ديگر ، در اين ايام ناگوار ، چشمه شد و بر خلاف اراده ي ديگران ، حقيقت را با زبان هنر ، در گستره‌ي زمان و مکان جاري ساخت . حتما تصنيف &quot; زبان آتش و آهن &quot; را شنيده ايد . موسيقي او از عمق جان بر مي خيزد و لاجرم بر جان هم مي نشيند .. بر جان مشتاقان حقيقت .. او اين بار با شعري از فريدون مشيري عزيز ، آهنگي تصنيف کرده که انسانيت را در آن فرياد مي کند . تصنيف تاريخي ماندگار و فوق العاده ايست . از او بعيد نبود البته .. در اين اثر درخشان ، که مجيد درخشاني تنظيم آن را برعهده داشته ، انسان به مهرباني و صلح و دوستي فراخوانده مي شود . استاد باز هم از چشمه ي هنر خويش ما را سيراب کرد . هنر و هنرمند همين است . وجدان بيدار جامعه اوست . الهي همواره وجدان ما را بيدار نگه دار . الهي همواره چشمه ي حقيقت‌جوي ما را جوشان و زبان ما را گويا کن . آمين .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق . &lt;BR&gt;    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با ایسنای خوزستان</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>          &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 478px; HEIGHT: 315px&quot; height=333 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/1x7qo9xqk8lgh3yd0xnz.jpg&quot; width=471 align=baseline border=0&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در &lt;A href=&quot;http://khouzestan.isna.ir/MainKhouzestan/NewsView.aspx?ID=News-70369&quot; target=_blank&gt;ایسنا خوزستان&lt;/A&gt; بخوانید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته درباره ی سینمای کوتاه استان بیش از این می توان گفت . امیدوارم به زودی در باب این سینمای مظلوم بنویسم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چاه و ماه من ..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 449px; HEIGHT: 372px&quot; height=1163 alt=ماه hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/455l9qdwpqiqzy00x97w.jpg&quot; width=1638 align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;- كودكي چند ساله بودم . جنگ بود . از كودكي ساده بودم ، به گمانم حالا هم هستم . كسي گفت : به ‌آسمان نگاه كن ، چهره ي امام در ماه است ، عكسش در ماه افتاده .. نگاه كردم . هيچ ابري در ‌آسمان نبود . به ناگاه و در کمال شگفتی چهره ي نيم رخ امام را در ماه ديدم . چه عكس قشنگي بود . امام را دوست داشتم ، و هنوز هم البته دارم . كودك بودم و ساده دل .. وقتي پذيرفتم كه عكس امام در ماه است ، چهره اش در ماه افتاد . حالا سالهاست وقتي به ماه مي نگرم ، بسيار تخيل مي كنم شايد عكسش را در ماه ببينم ، نمي بينم . به گمانم كمي بزرگ شده ام . خاصيت كودكي را از دست داده ام ، اما نيازي هم به ‌آن تلقين كودكانه نيست . عكس امام را در چاه دلم مي بينم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- سالهاست عادتم داده اند &quot; از دست بدهم &quot; ، نه اينكه &quot; به دست بياورم &quot; . زندگي ام چون چاهي مي ماند كه هر روز ، هر هفته ، هر ماه و هر سال از ‌آب ‌آن كاسته مي شود . وقتي زنده ام پس به ‌آب محتاجم . وقتي مي نوشم پس از ‌آب زندگي ام كاسته مي شود . كاش خشكسالي نيامده بود . حدود يك دهه از عمرم را در خشكسالي به سر برده ام . اين چاه خشك شده .. و من هنوز زنده ام .. كاش خوابي مي ديدم .. 7 گاو نحيفي و 7 گاو چاقي شايد .. كاش خواب مي ديدم .. شايد قرار نبوده به خكشسالي 3 سال اضافه شود .. شايد مي بايست مي ‌آموختم خواب گاو ببينم .. اي داد .. اين مهم را در كودكي ام جا گذاشته ام .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- اين شب ها ماه ، نيم رخ است . اين ماه را دوست دارم . ماه قشنگ و نازنيني است . هر شب به چاه زندگي ام نگاه مي كنم . عكس ماه در ‌آن نيافتاده .. عكس ماه در ‌آب مي افتد ، ‌آب كه نباشد ، بايد به فكر چاره بود . دل ساده اي دارم كه كاش خدا ‌آبش مي كرد تا عكس ماه را در ‌آن به تماشا بنشينم . با عادتي كه به من تحميل كرده اند ، مي جنگم . سعي مي كنم &quot; از دست ندهم &quot; ، اگر نمي توانم &quot; به دست بياورم &quot; . امر اجتناب ناپذير زندگي من همين است . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خدايا ! در اين ماه عزيز ، چاه زندگي ام را پر ‌آب كن . اگر به ‌آب ديده ميسر است ، مي گريم .. مي گريم .. شب و روز .. روز و شب .. شايد به اينگونه &quot; به دست بياورم &quot; هر ‌آن چه را كه &quot; از دست داده ام &quot; . &lt;BR&gt;خدايا ! به من بياموز در ماه زندگي ام ، عكس تو را ببينم .. من دل كودكي ام را از تو مي خواهم .. به من بياموز به اراده ي ‌آنانيكه مرا بي چاه و بي ماه مي خواهند ، تمكين نكنم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 09:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نکته ... </title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;            &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 389px; HEIGHT: 562px&quot; height=2316 alt=&quot;عكس : سید مرتضی سبزقبا &quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/0a0u8mlckz96daasj.jpg&quot; width=1447 align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مشهد بودم . رفته بودم کمي آرامش پيدا کنم و اندکي اعتماد و ، برگردم . دلم نمي خواست از حرم دور شوم . شعاع لطف امام البته بيش از آن است که با مکان سنجيده بشود . اما ديدن گلدسته ها و گنبد زيباي حرم امنش ، هر لحظه آرامش و آسايش از دست رفته ام را به من باز مي گرداند . دوربين برداشتم و از هتل خارج شدم . در خيابان آيت الله شيرازي روبروي حرم ايستادم و بي هراس از نگاه ديگران ، عکس برمي داشتم . از گلدسته ها .. از گنبد .. و از در و ديوار عکس می گرفتم . مردم در رفت و آمد بودند .. اتومبيل ها بي قرار از کنارم عبور مي کردند و من آرام به کادر دوربين مي نگريستم . آنطرفتر مامور راهنمايي و رانندگي ايستاده بود .. سمت دیگر خیابان چند سرباز و درجه دار نیروی انتظامی دیده می شدند . لنز دوربین را به سمت ساختمان مسجد نائب برگرداندم . احساس کردم کسی به من نزدیک می شود .. چشم از ویزور دوربین برنداشتم و همچنان عکس برمی داشتم . صدایی گفت : چیکار می کنی ؟ عکس بعدی هم ثبت شد بی آنکه برگردم .. بعد آرام روی برگرداندم .. سرباز شهرستانی نیروی انتظامی کنارم ایستاده بود و به شکلی عجیب نگاهم می کرد . گفتم : سلام .. جوابی نداد و نگاه کرد .. تکرار کرد : چیکار می کنی ؟ گفتم : عکس می گیرم .. سکوت کرد و به مناره ی آجری مسجد خیره شد . برگشت و نگاهش را به من و بعد به دوربین گره زد . گفت : برای چی ؟ لبخندی زدم و گفتم : برای یادگاری .. نمی دانم چرا احساس کردم از من می ترسد .. نگاهم کرد و گفت : ببینم عکساتو .. گفتم : بفرما .. مونیتور دوربین را پیش رویش گرفتم و با هم عکس ها را مرور کردیم .. گفتم : این عکس خوبی شده ، نه ؟ سکوت کرد .. چند عکس دیگر آمدند و رفتند .. گفتم : خوب شدن ؟ این بار گفت : چرا این ماشین تو کادرته ؟ احساس کردم قصد دارد غیر مستقیم هوش و ذکاوتش را به رخم بکشد . خندیدم . گفتم : عکاسی مستند همینه دیگه .. یهو می بینی یه رهگذر یا یه ماشین افتاده تو کادرت .. به عکس ها نگاه می کرد و حرفی نمی زد . عکس ها را که مرور کردیم دوباره آماده می شدم که عکس بردارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . لهجه داشت اما نمی دانم چه لهجه ای ؟ عجیب نگاه می کرد . انگار حرفی داشت که بر زبان نمی آورد . چند قدم از من دور شد . در دل گفتم : سلامم را که پاسخ نداد .. بی خداحافظی هم رفت .. برگشت .. نگاهش کردم .. مکثی کرد و گفت : یه وخت فردا نیای بمب بذاری .. نتوانستم لبخند نزنم . پرسیدم : چی بذارم ؟ گفت : بمب .. چقدر مظلومیت شهرستانی بودنش بی پرده نمایان شد .. گفتم : کی ؟ گفت : فردا .. پس فردا .. چه می دونم هر وخت .. نگاهش کردم . از من می ترسید . گفتم : نه نمی ذارم .. نگاهم کرد و سری تکان داد . آرام از من دور شد و رفت . چند عکس دیگر هم ثبت کردم و از خیابان شیرازی رفتم به سمت هتل .. نمی دانم چرا ؟ اما غمگین شدم .. به سرباز فکر می کردم و به دنیای پیرامونم .. آرام بودم و احساس امنیت می کردم . در دل سرباز شهرستانی چه می گذشت ؟ نمی دانم .. وقتی به او گفتم : نمی ذارم ، انگار شک و تردیدش اندکی برطرف شد .. به نظرم دوست داشت باور کند که من دروغ نمی گویم .. اما تا لحظه ی آخر ، رنگی از تردید در چهره اش آشکار بود . دلم می خواست دلش آرام بگیرد و از حس اعتماد ، بهره مند شود . از اینکه در روابط ما انسان ها بی اعتمادی حاکم شود ، می ترسم . این ترس آرامش را از من می رباید .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; وجود آرامش و اعتماد در افراد جامعه یک ضرورت اجتماعی است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یا حق .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجره اي ( سفري ) براي يك بغل آرامش ..</title>
<link>http://smsfilm.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;           &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 371px; HEIGHT: 515px&quot; height=700 alt=&quot; پنجره اي از نور&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.majidonline.com/pic/214744/010101.jpg&quot; width=361 align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;                                             &lt;BR&gt;مي روم تا اندكي از اينهمه همهمه فارغ شوم . غريب مي نامندش .. هيچگاه در جوار مهرش احساس غربت نكرده ام . واقعيت اين است كه بسيار خسته ام .. از اينهمه تعليق خسته ام .. از اينهمه ملال و رنج و غربت خسته ام .. به پنجره اي سرشار از آرامش و نور محتاجم .. مي روم به اميد دركي از امنيت .. به اميد كسب اندكي آرامش .. خسته ام و ترجيح مي دهم مدتي نباشم .. تمام فعاليت ها و برنامه هاي هنري و غير هنري ام را به حالت تعليق در مي آورم و مي روم .. در سايه سار محبت امام هشتم كاسه اي امنيت مي نوشم و لقمه اي آرامش مي بلعم .. ذرات غبارآلود و مسموم رابطه ها راه عبور را بر &quot; هواي خوش اعتماد &quot; بسته اند .. خسته ام .. با رنجي از &quot; رفتن &quot; كوله بار سفر مي بندم و به اميد آرامش  سكوت چند ساله ام را تمديد مي كنم .. مي روم تا پنجره اي از نور بيابم .. دعايم كنيد .... اين سفر به احتمال بسيار ۲ هفته به طول مي انجامد . پس سفر درازي است .. سراپا گناهم اما دعايتان خواهم كرد .. به جايي مي روم كه احساس غربت نكنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يا حق . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 17:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=smsfilm&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>smsfilm</dc:creator>
<guid>http://smsfilm.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
