تبليغاتX
نقش خيال - مرگ گاهی ریحان می چیند ...

- زیبا بود . نجیب بود و آنقدر مظلوم و معصوم که زیبایی اش در آیینه ی خصوصیات ظاهری و باطنی قشنگش چند برابر می شد . آنگونه آرام سخن می گفت که در برابرش می بایست سراپا گوش می شدی تا صدای مهربانش را بشنوی . به تمام معنی کلمه مهربان بود . همیشه همیشه و همیشه می خندید . ساده می زیست و به زندگی مظلومانه می نگریست . آه خدایا !! فرشته بود . قلب مهربانش آرام می تپید . آنگونه آرام که همه را نگران کرده بود . صبور بود . آنقدر صبور که وقتی در ناشکیبایی ات او را ملاقات می کردی از خود شرمگین می شدی .. خدایا این همه آرامش را در این قلب نازنین جا داده بود ؟ خدایا صبری عطا کن تا غم سفر ابدی اش را صبوری کنیم .. دو شب پیش آرام و صبورانه در اوج جوانی و در خواب برای همیشه آرام گرفت .  رفت .

- به او می اندیشم و نگاه نجیب و ملیحش . مرگ حق است . اما با رفتنش غافلگیر شدیم . زن باایمانی بود . وقتی پیکرش را به خاک می سپردیم او را بین جمعیت می دیدم . با همان لبخند زیبای همیشگی .. می خندید .. دختر عمه ام بود ... خود خودش بود با همان نگاه مهربان همیشگی .. من او را عمه صدا می زدم .. سالها پیش مادرش مثل او در خواب رفت . ما به او و دو دختر عمه ی دیگرم عمه می گوییم تا پدر احساس نکند خواهر ندارد . ما ۳ عمه داشتیم .. حالا جوانترینشان دنیا را ترک کرد .. همیشه پدر می گفت او با مادرش مو نمی زند ... خود مادرش است .. با همان خنده همان مهربانی همان زیبایی .. و حالا با همان نوع مرگ .. پدر گریه میکرد .. می گفت دوباره خواهرم را از دست دادم . 

- دلم  گرفته و دوست دارم گریه کنم . در این دو روز هر چه دلم خواسته گریه کرده ام .. هنوز هم گریه می خواهم . بی قرارم .. لحظه ای چهره ی قشنگش از خاطرم محو نمی شود .. خدایا به تو پناه می آورم .

- عمه جان رفتی ؟ ما را دعا کن . سفر بخیر خوب نازنین من ! ...

یا حق .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  |