تبليغاتX
نقش خيال - برای علی .. علی سنتوری عزیز ..

علی سنتوری و بهرام رادان

علی جان سلام . حالت خوبه ؟ زندگیت رو به راهه ؟ ..آی آی آی .. قلبت شیکسته ؟ تنها موندی ؟ غمخواری نداری ؟ گریه می کنی ؟ می دونم ، می فهمم .. هانیه رفت ، آره ؟ اذیتش کردی ، نه ؟ .. پس چی شد ؟ .. این همون هانیه ای بود که می خواست عشقو با تو قسمت کنه ؟ .. شایدم حق داشته ، یا شایدم نداشته .. پس .. پس اون همه زمزمه ها ، زندگیا ، عشقا ، همه ، دروغ بود ؟ گریه نکن . تنهایی سخته ، می دونم .. تو همواره به یاد می یاری ، اما می خوای که فراموش کنی .. پشیمونی ؟ تو زندگی کردی .. تو عاشق شدی .. مهربونی کردی .. وقتی هانیه دلتو شیکست ، بهش سیلی زدی ..( خودمونیم نزدیک بود پرده ی گوششو پاره کنی .. ) تو از خانوادت جدا شدی .. تو رها کردی .. تو عصبی شدی .. تو عصبانی شدی .. شیطنت کردی ..چی بود این بهش پناه آوردی ؟ .. فکر کردی مُسکنه ، اما نبود ، بود ؟ ( نه انصافا بود ؟ ) .. تو دیوونه شدی ، همه چیزو ول کردی ، گم کردی ، اما خواستی که به خودت اعتماد کنی ، اعتماد کردی ، تو می تونستی ، تو می تونی .. و حالا خوشحالم که رها شدی ..

 اما علی جان ، تنها شدی ، نه ؟ قلبت شیکسته ؟ تنها موندی ؟ غمخواری نداری ؟ می دونم .. گریه می کنی ؟ .. اشکال نداره ، حالا دیگه گریه کن .. گریه مُسکنه .. هانیه رفت ؟ می دونم دلی که شیکست دیگه شیکسته .. سازت که هست .. یادگار زندگی رو به راهته ، مگه نه ؟ .. پس با سنتورت ، خوب باش و تنها .. تنها باش و سر به زیر .. سر به زیر باش و سخت .. سخت باش و آرام .. همین برا تو مُسکنه ..

علی نمی دونم اهل سینما هستی یا نه ؟ اما اگه هم نباشی ، می دونم که حتما این سه فیلمو دیدی .. یعنی اگه تو عمرت فقط سه فیلم دیده باشی ، همین سه فیلمه .. شک ندارم .. آره تو حتما هامون و پری و درخت گلابی رو دیدی ، آره ؟ اون صحنه ی شعر گفتن " میم " تو درخت گلابی یادته ؟ " میم " ، سرخوش و سرمست در باغ نشسته بود ، و محمود گیج و دست و پا چلفتی هم کنارش به اون خیره که نه ، محو تماشاش شده بود . " میم " شعر می گفت : اگه یه روزی سواری / اومد ز سبزه زاری / خسته و پیر و داغون / یه عاشق پشیمون / با چشم تر ، هاج و واج / نگا می کرد به امواج / بهش بگین کاکل زری / دیر اومدی رفت پری . عجیبه ، شاید هانیه هم فیلمو دیده .. یا شاید تو خواستی که ببینه ..می دونی .. اونجای زندگیت که هانیه کفتر به دست ، از پله ها اومد پایین ، بهش گفتی : چه خوبه از همدیگه جدا نشیم ، هانیه گفت خُب ؟.. تو گفتی این مصرع دومشو بگو فقط عشق هم توش باشه ... و هانیه و تو تقریبا با هم گفتین عاشقتم و هر دو خندیدید ... هانیه گفت نه .. نه .. نه .. زیر لب گفت چه خوبه از همدیگه جدا نشیم ، و بلند تر گفت ما با هم عشقمونو قسمت کنیم .. و من دقیقا " میم " رو تو چهره و رفتار و خنده های هانیه ی تو دیدم .

راستش علی سنتوری باید صادقانه ادعا کنم که می فهممت .. اگه نمی فهمیدمت که تو تنهایی و خلوتم جایی نداشتی .. اگه نمی فهمیدمت که گریه هامو با گریه هات تقسیم نمی کردم .. بی خوابی هامو با بی خوابی هات .. دردامو با دردات .. علی سنتوری تو اونجا ، منم اینجا .. تو تنها ، منم ....... اما به خدا می فهممت . کارت درسته .. همونجا بمون .. بله درست می گی .. ما نمی تونیم دنیا رو عوض کنیم اما خودمونو چرا .. درست کردن یه مدینه ی فاضله ی خیلی خیلی کوچیک ، بهتر از هرگز درست نکردن یه مدینه ی فاضله ی بزرگه .. آره تو درست می گی .. از دیگران نا امید شدی اما از خودت هرگز . تو دل بزرگی داری .. تو نگاهت کینه نیست .. راستی علی جان هانیه رو هم ببخش .. اونم بالاخره آرزو ها داشته .. ازش بگذر .. تو قربانی شدی علی .. عشقتو ، هانیه رو هم قربانی کردی .. حیف شد اما شد دیگه .. امیدوارم همیشه خوب باشی .. علی سنتوری می دونم قلبت شیکسته ، اما طاقت بیار و مرد باش .. تنها باش .. سر به زیر ، آرام ، صبور .. آره منم سعی می کنم با قلب شیکسته ، با رنگ و روی رفته ، سر به زیر باشم و آرام .. طاقت می یارم ، باشه .. مواظب خودت باش .. از دور روی ماهتو می بوسم .. من از خودم چیزی نداشتم که برات بیارم ، اما یه چیزی آوردم که از خودته .. بخون و بدون که با ساز و آواز و زندگی و تنهاییات ، زندگی می کنم ... اینو بخون ....

رفیق من سنگ صبور غمهام / به دیدنم بیا که خیلی تنهام / هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم / چه دنیای رو به زوالی دارم / مجنونم و دلزده از لیلی ها / خیلی دلم گرفته از خیلی ها / نمونده از جوونی هام نشونی / پیر شدم پیر تو ای جوونی / تنهای بی سنگ صبور / خونه ی سرد و سوت و کور / توی شبات ستاره نیست / موندی و راه چاره نیست / اگر چه هیچکس نیومد / سری به تنهاییت نزد / اما تو کوه درد باش / طاقت بیار و مرد باش / صدای سازم همه جا پُر شده / هر کی شنیده از خودش بیخوده / اما خودم پُر شدم از گلایه / هیچی ازم نمونده جز یه سایه / سایه ای که خالی از عشق و امید / همیشه محتاجه به نور خورشید .

من با زخم زبونا رفیقم / مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم / با توام که داری به گریه ام می خندی / کاش می شد بیای و به من دل ببندی / تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم / کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم .

علی سنتوری خدا نگهدارت ، یا حق .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  |