
سال گذشته حوالي همين روزها بود که رسول ملاقلي پور بار سفر بست و رفت . و هنوز و بعد از يک سال ، هنوز درد دامنه دارد . همان روزها ، همان روزهاي بيقراري براي او نامه اي نوشتم از روي دلتنگي . شما که غريبه نيستيد ، امروز نامه را در کشوي کمدم پيدا کردم . مي دانيد که اين روزها دردم تازه شده . مقدمه بس است ، نه ؟ پس بخشهايي از آن نامه را بخوانيد :
آقا رسول سلام . هيچوقت تو را از نزديک نديدم ، اما از نزديک ، از خيلي نزديک ، تو و سينماي تو را مي شناختم و مي شناسم . سالها با تو و سينماي تو زندگي کرده ام . تو ، براي من ، دقيقا روي ديگر عزيز ديگرم ابراهيم حاتمي کيا هستي . براي من در سينماي ايران شهداي زنده اي وجود دارند ، که تو يکي از آنها بودي .اما شنيده ام تو هم به سفري رفته اي که بازگشتي در آن نيست . آقا رسول راست مي گويند ؟ يعني باور کنم که ديگر بعد از اين فيلم نمي سازي ؟ باور کنم که تو ديگر عصباني نمي شوي ؟ باور کنم که تو ديگر نفس نمي کشي ؟ اين يک شوخي سينماييست يا يک واقعيت تلخ ؟ آقا رسول اين اولين باريست که براي تو نامه مي نويسم ، اما شايد آخرين بار نباشد ، اگر البته بعد از اين زنده باشم ... آقا رسول حال و روز خوبي ندارم .....
آقا رسول ، آن روز سه شنبه ، وقتي خبر رفتن تو را خواندم ، از شدت بهت و حيرت خنده ام گرفت . مدتي گيج و مبهوت بودم و بعد ، بغضم ترکيد و گريه ام گرفت . باور کن هنوز نمي توانم باور کنم که تو ديگر نيستي ... تمام گفتگوهايت با ابراهيم نبوي را ضبط کرده ام . هنوز جرات نکرده ام به سراغشان بروم . هنوز منتظرم روي سايت هاي خبري بخوانم که : رسول ملاقلي پور نمرده ، که او جايي همين نزديکي ، مشغول فيلمبرداري بوده ، و ديگران بر سر يک سوءتفاهم فکر کرده اند او مرده ... اما حالا سر و کله اش پيدا شده و با همان انرژي و خشم ذاتي اش ، سرسختانه ، پيگير ساخت فيلم تازه اش است .... در آستانه ي فرا رسيدن سال نو ، اين چه کاري بود کردي ؟ وقتي در روزنامه ها ترکيب اين دو کلمه را ديدم مدتي به آن خيره شدم ، چشمم را تنگ کردم و سرم را کج ، تا بپذيرم که اصلا اينچنين ترکيبي هم مي تواند وجود داشته باشد ... درگذشت رسول ملاقلي پور ... آقا رسول خوب دقت کن ... درگذشت رسول ملاقلي پور ...
آقا رسول ، من امسال دو تن از کساني را که بسيار دوستشان داشتم و وجودشان را بخشي از وجود خود مي دانستم ، از دست دادم . اول مهر ماه 1385 پدربزرگم را و پانزدهم اسفند ماه 1385 تو را .. ببخشيد که شما را تو خطاب مي کنم اما آنقدر به شما احساس نزديکي مي کنم که پيش از اين هرگاه از شما سخن به ميان مي آمد ، شما را رسول مي خواندم ، نه آقاي ملاقلي پور يا هر نوع ترکيب ديگري ...
چهارشنبه شانزدهم اسفند ماه ، وقتي عکسي از تو روي صفحه ي اول روزنامه ي اعتماد چاپ شد ، و بابک غفوري آذر براي خبر رفتن تو ، تيتر " پرواز در شب " را انتخاب کرده بود ، تنم لرزيد و اشکم سرازير شد ... آخر تو ساعت ۳۰/۱۲دقيقه ي نيمه شب رفته بودي ... و پرواز در شب هم یکی از فیلمهای خوب توست ... آقا رسول، روز پنجشنبه ، همزمان با تشييع پيکر تو ، و به احترام تو ، دوربين ها خاموش شدند و تمام همکارانت در سينما ، کارشان را تعطيل کردند و به احترام سينماي تو ، نورها را خاموش و سکوت را بر پروژه هاي خود حکمفرما کردند . محسن آزرم در روزنامه ي اعتماد نوشت : " مردن ملاقلي پور ، رفتنش از اين دنيا و نبودنش در سينما ، تلخ ترين اتفاق آخرين ماه امسال بود . يعني نمي شد اين سال را بهتر از اين تمام کرد ؟ "
آقا رسول واقعا با رفتنت حالم را گرفتي .
پروردگارا ، روح رسول سينماي ايران را با روح پاک رسول الله محشور بفرما ...
ساعت 2 بامداد يکشنبه ۲۰/۱۲/۱۳۸۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به عکس بالا نگاه کنيد . اين عکس در آخرين روز زندگي رسول ملاقلي پور گرفته شده ..عکس عجيبيست . يک نوع سکوت و آرامش عجيب در آن هست که دل آدم را مي لرزاند .. موجی از شکوه ، عظمت ، صبوری ، آرامش و انگار تسلیم در نگاه او به افق ( هر چند نه چندان پیدا ) وجود دارد .. گویا پروردگار او ، قیل از آغاز سفر ابدی اش ، او را با شمه ای از آن جای دیگر ، آن مکان دیگر آشنا می کند .. تکاندهنده تر آنکه کسی که این لحظه ی غریب را ثبت کرده ( تنها شاهد این لحظه از نزدیک ) نیز ، کمتر از یکسال بعد از آن ، در این دنیا ماند . همراه و همپاي آخرين سفر زندگي او ، فيلمبردارش رسول احدي بود . این عکس کار اوست . آنچنانکه می دانید رسول احدی چند ماه پیش بر اثر سانحه ی تصادف از این دنیا رفت ..... این ، ادای احترامیست به دو رسول سینمای ایران .. رسول ملاقلی پور و رسول احدی ... روحشان شاد و یادشان گرامی ...
یا حق .