
هميشه دليلي ، ولو اندک ، براي دلتنگي وجود دارد . همواره ، و در تکتک لحظههاي ناب زندگي ، ميتوان در جستجو ، و درک و کشف مساله و نکتهاي کوچک اما شگرف ، غمي سهمگين و البته لذتبخش را تجربه کرد . گاهي مسبب اين دلتنگي حتي آنچنان کوچک مينماياند که در نگاه ديگران ، و در هياهوي اينهمه همهمهي زندگي گم ميشود . چند شب پيش در مجلسي ، دختري ديدم که شگفتزدهام کرد . معصوميت و مظلوميت در چهرهاش موج ميزد . موجود بسيار زيبايي بود . لباسي سبز رنگ به تن داشت . نمي شناختمش اما آرام او را در آغوش گرفتم . گريه نکرد ، بي هيچ عکسالعمل خاصي در آغوشم ماند . کوچکتر از آن بود که سخن بگويد اما وقتي با او حرف زدم غرق کشف و لذت شدم . او با دهان بسته و بدون اينکه حتي کلمهاي بر زبان بياورد با من سخن ميگفت . ما آدم بزرگها گاهي در تاييد صحبت کسي ، بيآنکه کلمهاي تکلم کنيم ، با دهان بسته صدايي مي آفرينيم که مخاطبمان با شنيدنش منظورمان را درک مي کند ( اوممم ) . دختر درحاليکه مثل آدمبزرگها براي توجيه و تاکيد بيشتر ، دستهايش را در فضا تکان ميداد و همين صدا را با دهان بسته خلق ميکرد ، با من سخن ميگفت . لحظهاي آنچنان شگفتزده شدم که بياختيار بر گونهاش بوسه زدم . خدايا چه لحظهي سادهي باشکوهي .. آن هنگام که محو زيبايي بيحد اين اتفاق بودم ، دلم ميخواست تنها ميبودم و يک دل سير گريه ميکردم . غمي عجيب دلم را سرشار کرد . راستش از اينگونه غمها لذت ميبرم . دوستشان دارم . غم نيست که .. اين براي من عين شادي است . و مگر در برخي شاديها ما آدمبزرگها اشک نميريزيم ؟ خدايا اين دختر زيبا را از کجا فرستادي ؟
عليرغم همهي گرفتاريها ، غمها و شاديهاي کوچک و بزرگ ، با وجود تمام خستگيها ، دردها و رنجهاي حقير زندگيام ، با هر اتفاق شگرفي از اين نوع ، دوباره چون برگي بر شاخه تازه ميشوم و سرخوشانه ميرويم .
خدايا همهي دلتنگيها و غمهاي شگرف و ناب زندگي را بر دل بيقرار ناچيزم نازل کن .. هر چه ميپسندم براي ديگران هم آرزو ميکنم .
يا حق .


