تبليغاتX
نقش خيال

نقش خيال

وب نوشته هاي سيد مرتضي سبزقبا از حوالی زندگی ...

  

هميشه دليلي ، ولو اندک ، براي دلتنگي وجود دارد . همواره ، و در تک‌تک لحظه‌هاي ناب زندگي ، مي‌توان در جستجو ، و درک و کشف مساله و نکته‌اي کوچک اما شگرف ، غمي سهمگين و البته لذتبخش را تجربه کرد . گاهي  مسبب اين دلتنگي حتي آنچنان کوچک مي‌نماياند که در نگاه ديگران ، و در هياهوي اينهمه‌ همهمه‌ي زندگي گم مي‌شود . چند شب پيش در مجلسي ، دختري ديدم که شگفت‌زده‌ام کرد . معصوميت و مظلوميت در چهره‌اش موج مي‌زد . موجود بسيار زيبايي بود . لباسي سبز رنگ به تن داشت . نمي شناختمش اما آرام او را در آغوش گرفتم . گريه نکرد ، بي هيچ عکس‌العمل خاصي در آغوشم ماند . کوچکتر از آن بود که سخن بگويد اما وقتي با او حرف زدم غرق کشف و لذت شدم . او با دهان بسته و بدون اينکه حتي کلمه‌اي بر زبان بياورد با من سخن مي‌گفت . ما آدم بزرگ‌ها گاهي در تاييد صحبت کسي ، بي‌آنکه کلمه‌اي تکلم کنيم ، با دهان بسته صدايي مي آفرينيم که مخاطبمان با شنيدنش منظورمان را درک مي کند ( اوم‌م‌م ) . دختر درحاليکه مثل آدم‌بزرگ‌ها براي توجيه و تاکيد بيشتر ، دست‌هايش را در فضا تکان مي‌داد و همين صدا را با دهان بسته خلق مي‌کرد ، با من سخن مي‌گفت . لحظه‌اي آنچنان شگفت‌زده شدم که بي‌اختيار بر گونه‌اش بوسه زدم . خدايا چه لحظه‌ي ساده‌ي باشکوهي .. آن هنگام که محو زيبايي بي‌حد اين اتفاق بودم ، دلم مي‌خواست تنها مي‌بودم و يک دل سير گريه مي‌کردم . غمي عجيب دلم را سرشار کرد . راستش از اين‌گونه غم‌ها لذت مي‌برم . دوستشان دارم . غم نيست که .. اين براي من عين شادي است . و مگر در برخي شادي‌ها ما آدم‌بزرگ‌ها اشک نمي‌ريزيم ؟ خدايا اين دختر زيبا را از کجا فرستادي ؟

عليرغم همه‌ي گرفتاري‌ها ، غم‌ها و شادي‌هاي کوچک و بزرگ ، با وجود تمام خستگي‌ها ، دردها و رنج‌هاي حقير زندگي‌ام ، با هر اتفاق شگرفي از اين نوع ، دوباره چون برگي بر شاخه تازه مي‌شوم و سرخوشانه مي‌رويم .

خدايا همه‌ي دلتنگي‌ها و غم‌هاي شگرف و ناب زندگي را بر دل بي‌قرار ناچيزم نازل کن .. هر چه مي‌پسندم براي ديگران هم آرزو مي‌کنم .

يا حق .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  | 

      

- همکلاسي ام بود . بسيار آرام ، متين و با حجب و حيا . از من چند سالي بزرگتر بود اما چون در دوران تحصيل چندين بار بالاجبار خانه‌نشين شده بود ، با من همکلاس بود . همسايه بوديم و هر روز و هر شب در محله با هم همنشين مي شديم . چيزي مثل خوره جسمش را مي‌بلعيد . روح بزرگي داشت اما . به زندگي علاقه داشت . از زندگي لذت مي برد . قانع بود و صبر عجيبي داشت . ديابت دست‌بردار نبود . از کودکي با هم دوست بودند . اين دوست نامرد ، بالاخره بينايي‌اش را از او گرفت . دم نزد . سال اول دبيرستان بوديم که ، رفت . خيلي دوستش داشتم . دوست داشتني بود . پيش از مرگش روزي با دوستان همکلاسي به عيادتش رفتيم . خدا مي داند آن روز چقدر شاد شد . روح و جسم کودک داشت . از آن ديدار عکسي به يادگار داشتم که چند سال پيش ، دوستي که عمر با عزتش دراز باد ، از من گرفت و پس نداد . گاهي که دلم برايش تنگ مي شود بر سر مزارش مي روم و با او حرف مي زنم . هنوز هم صبور است و آن لبخند فراموش‌نشدني را بر لب دارد .

- سالها از آخرين ديدارمان مي گذشت . همکلاسي دوران دبيرستانم بود . مهم‌تر اينکه هم‌محله‌اي بوديم . هر چند سالهاست محله‌ي قديم را ترک کرده‌ايم . در اين سالها ، هرازگاه به محله‌ي قديم سر مي‌زدم اما هيچوقت او را نمي‌ديدم . از همان زمان در محله و دبيرستان ، گاهي درباره‌ي بيماري‌اش حرفي و سخني مي‌شنيدم . چند روز پيش به ناگاه رفتم و او را يافتم . وقتي به چند قدمي‌اش رسيدم انتظار داشتم از ديدنم هيجان‌زده ، عکس‌العمل نشان بدهد . نداد . رفتم جلو و سلام کردم . در چهره‌ام خيره بود اما به سلامم با خونسردي پاسخ داد . کمي که حرف زدم برخاست و ناگاه با هيجان مرا در آغوش گرفت و آنچنان کودکانه شادي‌اش را بروز داد که ناخواسته رفتار دوست سفرکرده‌ام در ذهنم تداعي شد و چهره‌ي زيبايش در برابر چشمانم نقش بست . ساعتي گفتيم و شنيديم و در تمام طول گفتگو هرازگاه احساس مي‌کردم وقتي به من مي‌نگرد ، چشم به چشم نمي‌شويم . انگار چيزي ، به نگاه و چشم‌هاي نجيبش زاويه داده بود . وقتي براي رفتن و خداحافظي برخاستم ، چيزي گفت که فرو ريختم . گفت حتما متوجه شده‌اي که چرا در ابتدا نشناختمت . سکوت کردم . گفت چشم هايم .. و نگذاشتم بر زبان بياورد . نمي دانم چه گفتم اما تمام تلاشم را کردم تا از کلامم حس ترحم نجوشد . چون اين قصد و حس را نداشتم . حرف و حديث‌هاي دوران دبيرستان صحت داشت . او هم سالهاست با ديابت نامرد رفيق است و حالا اين لعنتي هم قصد دارد بينايي‌اش را از او بگيرد . به چه جرمي ؟ به جرم دوستي شايد .. نمي دانم کي و چگونه به خانه رسيدم ؟ هنوز هم به آرامش و حجب و حيايش مي انديشم . مي دانيد .. اين دوست دوران دبيرستانم ، برادر همان دوستي است که سالها پيش بار سفر بست و رفت . هر دو همکلاسم بودند . از اين دوست عکسي به يادگار ندارم تا از دست بدهم . اما لزومي هم نمي بينم که داشته باشم . چيزي مثل خوره روحم را مي بلعد .

يا حق .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  | 

     

- آدمي در ساحت انساني‌اش ، از حوادث و اتفاقات پيرامونش متاثر است و نسبت به آنها واکنش نشان مي دهد . مصاديق و موارد گوناگوني براي زايش واکنش‌هاي بشر ، وجود دارد . امر بديهي زندگي همه‌ي ما همين است که نمي‌توان نسبت به حوادث پيرامونمان بي‌تفاوت باشيم . بگذريم از اينکه گاهي حتي همين " بي‌تفاوت‌بودن " هم واکنشي است انتخابي ، در جهت تعريفي که از واکنش در ذهن انسان بوجود مي‌آيد . درک انسان از پديده‌هاي هستي ، مسبب نوع واکنشي است که از انسان سر مي‌زند . بشر از عمل و عکس‌العمل ناگزير است . هر چند اين پديده در موجودات زنده‌ي ديگر و نيز حتي در عناصر بي جان هستي ، به نوعي ، وجود دارد اما چيزي که به اين پديده در زندگي بشر جهت مي‌دهد ، همان ساحت " انساني " بشر است .. اينکه انسان صاحب فهم و درک و دانش و عقل است ، و به ميزان بضاعتش از اين همه ، نسبت به پديده‌هاي پيرامونش واکنش نشان مي‌دهد .

- راستش بايد اعتراف کنم که اساسا نسبت به اتفاقات پيرامونم نمي‌توانم بي‌تفاوت باشم . گاهي در حين گفتگو با دوستي ، با عبور ناگهاني يک موتورسيکلت ، که صاحبش اصرار عجيبي دارد تا صداي ناموزون اگزوز موتورش را به گوش همه‌ي جهانيان برساند ، با آرامش چشم مي‌بندم ، سکوت مي‌کنم ، گفتگو را متوقف مي‌کنم ، تا صدا از ما دور شود و بعد از تمرکز ، رشته‌ي کلام را از سر بگيرم . گاهي طرف گفتگو به عکس‌العمل من لبخند مي‌زند . گاهي با ديدن يک خيابان کج و کوله آنچنان متاثر مي‌شوم و ناله مي‌کنم که دوست همراهم با گفتن تکيه کلام هميشگي‌اش ( عيبي نداره .. ) ، که آن را نه از سر بي تفاوتي که اتفاقا از درد ناچاري و استيصال بر زبان جاري مي‌کند ، فضا را تغيير مي‌دهد و خنده‌اي بر لبان هر دوي ما مي‌نشاند تا از شرح درد بپرهيزيم . بخصوص آنکه با آن لحن کشداري که به اين جمله مي دهد و البته مهرباني همواره‌اش ، چاشني لبخند را چند برابر هم مي‌کند . گاهي يک چاله‌ي خيابان ، امنيت خاطر را از من مي‌ربايد . گاهي چراغ خاموش بلواري آشفته‌ام مي‌کند . گاهي تابلوي زشت مغازه‌اي عصبي‌ام مي‌کند . گاهي حرفي غيرمنطقي ، به شدت غمگينم مي‌کند . مي‌دانم .. همه‌ي ما اينگونه‌ايم .. يا اگر نه همه‌ي ما ، اکثر ما نسبت به اينگونه مسايل کم و بيش همين واکنش‌ها را بروز مي‌دهيم .

- مرگ ، پديده‌ي شگرفي است . هيچکس نسبت به اين پديده‌ي عجيب نمي‌تواند بي‌تفاوت باشد ، که " بي‌تفاوت بودن " هم خود واکنشي انتخابي است . باز هم مرگ عزيزي متاثرم کرد . اين بار مرگ پرويز مشکاتيان ، که سالهاست با آهنگ‌ها و ملودي‌ها و تصنيف‌ها و سروده‌هاي موسيقيايي‌اش ، زندگي مي‌کنم . در ستايش او ، صاحب‌نظران و کارشناسان ، بسيار گفته‌اند و کم گفته‌اند . او دانشمند فرهيخته‌اي است که به اين زودي نمونه‌اش در صحنه‌ي موسيقي ايراني ظهور پيدا نخواهد کرد . افسوس که افسوس ثمري ندارد . اين روزها بيش از هميشه به او مي‌اندشم . روزگار عجيبي است . هنرمندان و انديشمندان ما در مملکت خود سخت غريبند . اگر چه رفتن او غمگينم کرد ، اما آثار ماندگار او تسکينم مي‌دهند . تجربه‌ي غم روحاني ، با گوش جان سپردن به نواي " بيداد " ، " نوا " ، آستان جانان " ، " دود عود " و " ماهور " ، آن هم با صداي آسماني استاد محمد رضا شجريان ( که عمر با عزتش دراز باد ) ، تجربه‌اي شگرف و دلنشين است . انسان متاثر از پديده‌هاي پيرامونش زندگي را از سر مي‌گذراند . براي من زندگي با اين پديده‌ها ، عجين شده است . خوشحالم که قبل از من ، مشکاتيان و آثارش خلق شده‌اند . زندگي با او و آثارش لذت‌بخش‌تر است . 54 سال با برکت زيست و آثار گرانبهايي در موسيقي ايراني بوجود آورد .
از صداي اگزوز و چاله‌ي خيابان و چراغ خاموش اتوبان و تابلوي زشت مغازه‌هاي شهر ، به موسيقي دلنشين و آسماني مشکاتيان پناه مي‌آورم .
درود خدا بر او باد . خدايش رحمت کند ، هم او را و هم ما را .

يا حق .     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  |