تبليغاتX
نقش خيال

نقش خيال

وب نوشته هاي سيد مرتضي سبزقبا از حوالی زندگی ...

            عكس : سید مرتضی سبزقبا

مشهد بودم . رفته بودم کمي آرامش پيدا کنم و اندکي اعتماد و ، برگردم . دلم نمي خواست از حرم دور شوم . شعاع لطف امام البته بيش از آن است که با مکان سنجيده بشود . اما ديدن گلدسته ها و گنبد زيباي حرم امنش ، هر لحظه آرامش و آسايش از دست رفته ام را به من باز مي گرداند . دوربين برداشتم و از هتل خارج شدم . در خيابان آيت الله شيرازي روبروي حرم ايستادم و بي هراس از نگاه ديگران ، عکس برمي داشتم . از گلدسته ها .. از گنبد .. و از در و ديوار عکس می گرفتم . مردم در رفت و آمد بودند .. اتومبيل ها بي قرار از کنارم عبور مي کردند و من آرام به کادر دوربين مي نگريستم . آنطرفتر مامور راهنمايي و رانندگي ايستاده بود .. سمت دیگر خیابان چند سرباز و درجه دار نیروی انتظامی دیده می شدند . لنز دوربین را به سمت ساختمان مسجد نائب برگرداندم . احساس کردم کسی به من نزدیک می شود .. چشم از ویزور دوربین برنداشتم و همچنان عکس برمی داشتم . صدایی گفت : چیکار می کنی ؟ عکس بعدی هم ثبت شد بی آنکه برگردم .. بعد آرام روی برگرداندم .. سرباز شهرستانی نیروی انتظامی کنارم ایستاده بود و به شکلی عجیب نگاهم می کرد . گفتم : سلام .. جوابی نداد و نگاه کرد .. تکرار کرد : چیکار می کنی ؟ گفتم : عکس می گیرم .. سکوت کرد و به مناره ی آجری مسجد خیره شد . برگشت و نگاهش را به من و بعد به دوربین گره زد . گفت : برای چی ؟ لبخندی زدم و گفتم : برای یادگاری .. نمی دانم چرا احساس کردم از من می ترسد .. نگاهم کرد و گفت : ببینم عکساتو .. گفتم : بفرما .. مونیتور دوربین را پیش رویش گرفتم و با هم عکس ها را مرور کردیم .. گفتم : این عکس خوبی شده ، نه ؟ سکوت کرد .. چند عکس دیگر آمدند و رفتند .. گفتم : خوب شدن ؟ این بار گفت : چرا این ماشین تو کادرته ؟ احساس کردم قصد دارد غیر مستقیم هوش و ذکاوتش را به رخم بکشد . خندیدم . گفتم : عکاسی مستند همینه دیگه .. یهو می بینی یه رهگذر یا یه ماشین افتاده تو کادرت .. به عکس ها نگاه می کرد و حرفی نمی زد . عکس ها را که مرور کردیم دوباره آماده می شدم که عکس بردارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . لهجه داشت اما نمی دانم چه لهجه ای ؟ عجیب نگاه می کرد . انگار حرفی داشت که بر زبان نمی آورد . چند قدم از من دور شد . در دل گفتم : سلامم را که پاسخ نداد .. بی خداحافظی هم رفت .. برگشت .. نگاهش کردم .. مکثی کرد و گفت : یه وخت فردا نیای بمب بذاری .. نتوانستم لبخند نزنم . پرسیدم : چی بذارم ؟ گفت : بمب .. چقدر مظلومیت شهرستانی بودنش بی پرده نمایان شد .. گفتم : کی ؟ گفت : فردا .. پس فردا .. چه می دونم هر وخت .. نگاهش کردم . از من می ترسید . گفتم : نه نمی ذارم .. نگاهم کرد و سری تکان داد . آرام از من دور شد و رفت . چند عکس دیگر هم ثبت کردم و از خیابان شیرازی رفتم به سمت هتل .. نمی دانم چرا ؟ اما غمگین شدم .. به سرباز فکر می کردم و به دنیای پیرامونم .. آرام بودم و احساس امنیت می کردم . در دل سرباز شهرستانی چه می گذشت ؟ نمی دانم .. وقتی به او گفتم : نمی ذارم ، انگار شک و تردیدش اندکی برطرف شد .. به نظرم دوست داشت باور کند که من دروغ نمی گویم .. اما تا لحظه ی آخر ، رنگی از تردید در چهره اش آشکار بود . دلم می خواست دلش آرام بگیرد و از حس اعتماد ، بهره مند شود . از اینکه در روابط ما انسان ها بی اعتمادی حاکم شود ، می ترسم . این ترس آرامش را از من می رباید .

 وجود آرامش و اعتماد در افراد جامعه یک ضرورت اجتماعی است .

یا حق .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  | 

                پنجره اي از نور
                                            
مي روم تا اندكي از اينهمه همهمه فارغ شوم . غريب مي نامندش .. هيچگاه در جوار مهرش احساس غربت نكرده ام . واقعيت اين است كه بسيار خسته ام .. از اينهمه تعليق خسته ام .. از اينهمه ملال و رنج و غربت خسته ام .. به پنجره اي سرشار از آرامش و نور محتاجم .. مي روم به اميد دركي از امنيت .. به اميد كسب اندكي آرامش .. خسته ام و ترجيح مي دهم مدتي نباشم .. تمام فعاليت ها و برنامه هاي هنري و غير هنري ام را به حالت تعليق در مي آورم و مي روم .. در سايه سار محبت امام هشتم كاسه اي امنيت مي نوشم و لقمه اي آرامش مي بلعم .. ذرات غبارآلود و مسموم رابطه ها راه عبور را بر " هواي خوش اعتماد " بسته اند .. خسته ام .. با رنجي از " رفتن " كوله بار سفر مي بندم و به اميد آرامش  سكوت چند ساله ام را تمديد مي كنم .. مي روم تا پنجره اي از نور بيابم .. دعايم كنيد .... اين سفر به احتمال بسيار ۲ هفته به طول مي انجامد . پس سفر درازي است .. سراپا گناهم اما دعايتان خواهم كرد .. به جايي مي روم كه احساس غربت نكنم .

يا حق . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  |