- سام عليک ..
- سلام آقاي رضا مثقالي ..
- مخلص شما ..
- نامه ي اعمالت که حسابي سياهه ..
- زندگيه ديگه ..
- اينطور که معلومه مدت زياديو بايد با هم زندگي کنيم .. في الواقع تا آخر عمرت ..
- خيلي ببخشيد جناب مجاور .. من خيلي اينجا نمي مونم .. تو پروندم اشتباهي شده ..
- عجب ! ..
- بله .. وکيل گرفتم .. فرجام کردم ..
- تقاضاي فرجام کردي البته ..
- حالا .. به هر حال .. مي دوني آقا ! .. من اهل سرقت مسلحانه و اين حرفا نيستم .. محرم و صفر و رمضون سرقت تعطيل ، گلاب به روتون نجسي حروم .. من تو زندگيم حتي تفنگ بادي هم دستم نگرفتم .. به ما بهتون زدن ..
- تموم شد ؟ من که شما رو نميشناسم ، ميشناسم ؟ استناد من به اين پروندس که جلومه .. اين پرونده به من ميگه که شما آدم ناراحتي هستي .. ميگه چندين بار برا جرايم مختلف به زندان رفتي ولي هرگز اصلاح نشدي .. در يک کلام به من ميگه وجودت برا اين جامعه مضره ..
- آره ..
- تو حرف من نپر عزيزم .. همه ي اينا رو گفتم ولي يک نکته باقي موند و اون اينکه به نظر من تو خوبي .. - قربون شما ..
- نه فقط تو ، همه خوبن .. فطرت همه پاکه .. حتي اون قاتل .. حتي تويِ سارق مسلح ..
- اِ ..
- تو حرف من نپر عزيزم .. بگو ببينم مردم به خودشون زحمت ميدن رژيم غذايي مي گيرن براي چي ؟ ها براي چي ؟ ..
- واسه اينکه لاغر شن ديگه ..
- براي لاغر شدن و براي سلامتي .. من ميگم براي سلامت روح هم بايد رژيم گرفت .. يک رژيم روحي .. پس اينجا زندان نيست ، منم رئيس زندان نيستم .. اينجا يک کلينيک امراض روحي یه ..
- عجب ! ..
- و شما بيمارايي هستين که به اينجا مراجعه کردين تا سلامت روح و نفس خودتون رو تحت رژيم روحي یه مجاور به دست بيارين .. من شما رو ميفرستم به بهشت .. ولو به زور ..
- ( رضا مي خندد )
- کجاي اين حرف خنده داره ؟
- هيچ جاش .. همين که ميخواين ما رو با زور بفرستين بهشت .. با مزه بود يِه ذره ..
- بله به نظر عجيب مياد ولي شدنيه .. به شرط اينکه مطابق رژيم روحي یه من رفتار بکني .. که البته آسونم نيست .. سرباز ! اين دوستمونو ميبري انفرادي ..
- انفرادي واسه چي ؟
- براي اينکه اولا وسط حرف من نپري .. ثانيا وسط حرف من نخندي .. ثالثا انفرادي برا امثال تو خوبه .. بعدا به خاطر اين کار از من تشکر مي کني .. ببرش .. آقاي مثقالي به خونه ي جديدت خوش اومدي !..
- ( رضا از اتاق خارج مي شود )
اين سکانس ابتدايي فيلم مارمولک است به کارگرداني کمال تبريزي و با فيلمنامه ي خوب پيمان قاسم خاني .. همین .
یا حق .
- این روزها همچنانکه می دانید و می بینید تب تبلیغات انتخاباتی به شدت بالا گرفته است . به روز سرنوشت ساز دیگری نزدیک می شویم . و امیدوارم این بار با چشم باز مردی را برای نشستن بر مسند ریاست جمهوری انتخاب کنیم که در لیاقتش اطمینان کامل داشته باشیم .
- با خود قرار گذاشته بودم درباره ی این روزها و این انتخاب بنویسم اما این روزها آنچنان از فضای مسموم تبلیغات دل آزرده ام که ترجیح می دهم در حد اشاره ای بگویم و انزجار خود را از اینهمه بد اخلاقی اعلام کنم و به آرامش بعد از انتخابات دل خوش کنم .
- به آن دو شب تاریخی تلخ می اندیشم و برای خود و جامعه ی خود متاسف می شوم . ادبیات سیاسی بالاترین مسئول اجرایی کشور ادبیاتی نبود که در شان ملت ایران باشد . بی اخلاقی های او شگفت انگیز بود . دروغ گویی ها ، فرافکنی ها ، بی ادبی ها ، بی شرمی ها و خود خواهی های او یک اتفاق تازه در تاریخ سیاسی انقلاب ، و جمهوری اسلامی ایران بود . متاسفم . اینهمه بی اخلاقی در وجود این آدم چه می کند ؟ چگونه اینهمه را در شخصیت خود جمع کرده ؟ شگفت آور است . باور کنید .
- این مرد سیاست را از اخلاق جدا کرد و اخلاق را از سیاست . این خود موضوع قابل بحثی است . شک نکنیم که بشر در تمام مناسبات اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی خود سخت به اخلاق محتاج است . به همین بسنده میکنم که هیچ دین و آیین و مذهب و مسلکی ، بی اخلاقی را تایید نمی کند . هر چند در طول این ۴ سال او را می شناختم اما اعتراف می کنم در آن ۲ مناظره ی تلخ ، غافلگیر شدم . وای بر ما اگر از بی اخلاقی های سیاسی اش یا از سیاست بی اخلاقی اش غفلت کنیم ...
- جمعه بی شک پای صندوق های رای حاضر خواهم شد و به کسی غیر از او رای خواهم داد تا بدی جاودانه نشود . خدایا ما را از شر بی اخلاقی دور کن !
- بیش از این نمی گویم . همین بس که سخت دلگیرم و به تغییر امیدوار ..
یا حق .
- زیبا بود . نجیب بود و آنقدر مظلوم و معصوم که زیبایی اش در آیینه ی خصوصیات ظاهری و باطنی قشنگش چند برابر می شد . آنگونه آرام سخن می گفت که در برابرش می بایست سراپا گوش می شدی تا صدای مهربانش را بشنوی . به تمام معنی کلمه مهربان بود . همیشه همیشه و همیشه می خندید . ساده می زیست و به زندگی مظلومانه می نگریست . آه خدایا !! فرشته بود . قلب مهربانش آرام می تپید . آنگونه آرام که همه را نگران کرده بود . صبور بود . آنقدر صبور که وقتی در ناشکیبایی ات او را ملاقات می کردی از خود شرمگین می شدی .. خدایا این همه آرامش را در این قلب نازنین جا داده بود ؟ خدایا صبری عطا کن تا غم سفر ابدی اش را صبوری کنیم .. دو شب پیش آرام و صبورانه در اوج جوانی و در خواب برای همیشه آرام گرفت . رفت .
- به او می اندیشم و نگاه نجیب و ملیحش . مرگ حق است . اما با رفتنش غافلگیر شدیم . زن باایمانی بود . وقتی پیکرش را به خاک می سپردیم او را بین جمعیت می دیدم . با همان لبخند زیبای همیشگی .. می خندید .. دختر عمه ام بود ... خود خودش بود با همان نگاه مهربان همیشگی .. من او را عمه صدا می زدم .. سالها پیش مادرش مثل او در خواب رفت . ما به او و دو دختر عمه ی دیگرم عمه می گوییم تا پدر احساس نکند خواهر ندارد . ما ۳ عمه داشتیم .. حالا جوانترینشان دنیا را ترک کرد .. همیشه پدر می گفت او با مادرش مو نمی زند ... خود مادرش است .. با همان خنده همان مهربانی همان زیبایی .. و حالا با همان نوع مرگ .. پدر گریه میکرد .. می گفت دوباره خواهرم را از دست دادم .
- دلم گرفته و دوست دارم گریه کنم . در این دو روز هر چه دلم خواسته گریه کرده ام .. هنوز هم گریه می خواهم . بی قرارم .. لحظه ای چهره ی قشنگش از خاطرم محو نمی شود .. خدایا به تو پناه می آورم .
- عمه جان رفتی ؟ ما را دعا کن . سفر بخیر خوب نازنین من ! ...
یا حق .