
ـ اين روزها سرگيجه دارم . سَرَم سنگين است . کودکي را مي بينم که سراسيمه از خيمه اي به خيمه اي سرگردان است . بهت زده به اطراف مي نگرد . از اين همه خاک و آتش و نيزه و تيغ و خون ، متحير است . اينجا کجاست ؟ .. تشنه است . حتي ناي ناليدن هم ندارد . حيران است . اين چه دنياي عجيبي است ؟ .. کاش مي شد فارغ از اين همه همهمه ، زير سقف آرام خانه ، با برادر و خواهر کوچکش همبازي مي شد و وقتي عمو از در وارد مي شد ، با خود مشکي از آب چشمه ي نخلستان همان حوالي را همراه مي آورد . کودک تشنه است و حيران ..
ـ اين روزها سَرَم سنگين است . تشنه ام و هر چه آب مي نوشم سيراب نمي شوم . راستش آب هم از گلويم پايين نمي رود . مي رود اما به نظرم گلو ، تَر نمي شود . انگار شرم دارد از آب .. به نظرم آب هم در اين ايام ، تشنه است و خود ، تشنه از گلوگاه گلو پايين مي رود . به کودکي مي انديشم که آنسوي تر ، بر زمين نشسته و دنيا را نظاره مي کند . اينجا کجاست ؟ اين همه موشک و تير و بمب و انفجار براي از بين بردن کدام ديو است ؟ يادش مي آيد که شبها وقتي سر به بالين مي گذاشت ، مادر برايش از ديو و دَد سخن مي گفت . از ديوي که دشمن انسان است و بايد با آن جنگيد تا او را از بين برد . وقتي ديو نيست ، فرشته ها روي زمين اند . انسان ها همه فرشته اند و بي ديو ، همه با هم در صلح و صفا زندگي مي کنند . آنسوتر مادر سَر بر بالش به خواب رفته . کودک هر چه مادر را صدا مي زند ، صدايي از مادر شنيده نمي شود . به ياد شبي است که از مادر پرسيد : ديوها چرا دشمن آدم ها هستند ؟ مادر گفت : چون آدم نيستند . ناي ناليدن هم ندارد . به اطراف مي نگرد . اين همه ويراني و خرابي ، براي ساختن کدام آبادي است ؟ نمي داند .. از دور کساني به او نزديک مي شوند . با خود مي انديشد : ديوها به شهر آمده اند .
ـ اين روزها گيجم . بي تاب و بي قرارم . احساس امنيت نمي کنم . کودکي هستم با يک دنيا سوال .. مثلا اينکه چرا هر شب بايد با شنيدن صداي آژيري عجيب ، به زيرزمين عميق خانه ي پدربزرگ پناه ببريم ؟ .. شنيده ام شبها ديوها حمله مي کنند . اگر زيرزمين جاي امني است ، خُب چرا ما آدمها در زير زمين زندگي نمي کنيم ؟ .. اگر روي زمين امنيت نيست ، چرا زير زمين خانه نمي سازيم ؟ .. آنجا که امنيت هست ، نيست ؟ .. هرچه فکر مي کنم نمي فهمم چرا شبها همه جا تاريک است و شهر به زيرزمين شبيه مي شود ؟ اين همه همهمه و تاريکي و گريه و تشنگي و آژير و ديو و زيرزمين براي چيست ؟ .. مگر اينجا کجاست ؟ .. راستش من تازه به دنيا آمده ام .. تا هشت سالگي ام دنيا همين بود و هر چه موشک در دنيا بود ، روي شهرم دزفول ، فرود آمد . معلم پرسيد : دوست داريد در آينده چه کاره شويد ؟ .. من نه مي خواهم دکتر بشوم ، نه مهندس ، نه معلم ، نه نجار ، نه بقال ، نه خياط و نه هيچ چيز ديگر .. من فقط مي خواهم آدم بشوم . سَرَم سنگين است . اين روزها به کودکي فکر مي کنم .. به خردسالي .. به هشت سال سوال .. به صحراي کربلا .. به غزه .. به آدم ها .. به ديوها ..
ترجيح مي دهم برخلاف بعضي ها ، که دائم پشت سر هم ، اينجا و آنجا ، جمله ي " خبري " بر زبان مي آورند ، من جمله اي " دعايي " را زير لب ، دائم تکرار کنم :
خدايا زمين را از شر ديوهاي انسان نما ، پاک گردان .
آمين يا رب العالمين .
يا حق .
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا
|
