تبليغاتX
نقش خيال

نقش خيال

وب نوشته هاي سيد مرتضي سبزقبا از حوالی زندگی ...

فراخوان هشتمين جشنواره ي منطقه اي سينماي جوان ( منطقه 3 ) منتشر شد .

هشتمين جشنواره ي منطقه اي سينماي جوان ( منطقه 3 کشور ) از تاريخ 11 تا 14 اسفندماه 1387 به مدت 4 روز در استان خوزستان , شهرستان دزفول , و با شرکت استان هاي اصفهان , بوشهر , چهارمحال بختياري , کهگيلويه و بوير احمد , قم , تهران , کرمانشاه , ايلام , لرستان , همدان و خوزستان برگزار مي شود .

 جلسات نمايش فيلم , نشست ها و کارگاه هاي تخصصي , جلسات نقد و بررسي , نمايشگاه هاي  عکس و پوستر فيلم , در محل مجتمع فرهنگي - سينمايي دزفول برگزار و برپا مي گردد . این مجتمع که از معماري خاص و زيبايي برخوردار است , داراي 2 سالن نمايش فیلم با درجه ي کيفي ممتاز , نمايشگاه , غرفه هاي مختلف هنري , رستوران و کافي شاپ است که در ايام جشنواره , پذيراي هنرمندان , فيلمسازان , کارشناسان و مسئولين حوزه ي فيلم کوتاه خواهد بود .

جشنواره در 4 بخش مسابقه ي فيلم کوتاه , عکس , فيلمنامه و پوستر فيلم برگزار مي شود .

لازم به ذکر است علاقه مندان جهت کسب اطلاعات بيشتر مي توانند با شماره تلفن 3365711-0611 دفتر انجمن سينماي جوان اهواز تماس بگيرند و يا به نزديکترين دفتر انجمن سينماي جوان استان محل اقامتشان مراجعه کنند .

گاهشمار جشنواره :

آخرين مهلت ارسال آثار :۰۱/۱۱/۱۳۸۷
بازبيني آثار : بهمن ماه 1387
اطلاع رساني : ۰۱/۱۲/۱۳۸۷
عودت آثار : ارديبهشت 1388

اميدوارم جشنواره ي خوب و پُرباري  در پيش داشته باشيم .

يا حق .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  | 

عکس از سید مرتضی سبزقبا

۱ - قانعم به يک ليوان ( و نه فنجان ) چاي داغ و همنشيني با کتاب و شنيدن قطعه اي موسيقي ناب و همراهي با دوستي همدل , که در کنارش امنيت , معنايي راستين و عيني پيدا مي کند .

۲ - معجزه امري بعيد نيست . چندي پيش , فيلمنامه ي جديدي نوشتم به نام " يک معجزه ي کوچک " . به نظرم آرامش و طمانينه ي خاصي در آن وجود دارد که به نرمي به اتفاقي خجسته سرازير مي شود . من آن اتفاق را معجزه مي دانم و مي نامم . بعد از اتمام نگارش , از دوستي همدل و همراه خواستم تا فيلمنامه را بخواند و طبق معمول نقد کند . خواند و آمد و نشستيم به بررسي و تحليل و چاره جويي . از تصويرسازي و فضاسازي فيلمنامه خوشش آمده بود اما , نقدِ سوالي اش اين بود که : " پس کو آن معجزه ؟ ... " من , آرامش ضرباهنگ , نرمي لحظات , سادگي همرنگ با زندگي , و در آخر اتفاق متفاوت اما همنشين با روند دراماتيک حوادث و لحظاتِ ديگر فيلمنامه را عين " معجزه " مي دانستم و دوست من , عدم وجود نوسان هاي دراماتيک معمول در خطِ روايتِ داستان را , به فقدانِ باورپذيري " معجزه " تعبير مي کرد .. حدود يک ساعت صحبت کرديم و ناگهان " معجزه " همانجا , در آن جلسه ي دو نفره ي داخل اتومبيل او , اتفاق افتاد . رمز فيلمنامه باز شد و ناگهان " معجزه " معنا شد .

مي دانيد ؟.. گاهي مي انديشم که چگونه مي توان با حضور خود , به کسي آرامش ببخشيم  ؟.. آن شب در اتومبيل دوستم , گره ي فيلمنامه به دستِ ذهن من باز شد , و نه به دستِ ذهن البته خلاق دوستم .. منظورم اين است که با لطفِ حضور او بود که ذهنم با سئوالاتِ جديدي آشنا شد , به چالش کشيده شد , و سپس ناگهان قفل فيلمنامه صاحب کليد شد و کليد سبب ساز شد و درِ کوچکِ فيلمنامه ي کوچکم باز شد و فيلمنامه  صاحبِ " معجزه " اي کوچک شد .

اگر چه مي توان در تنهايي  به نقد خويش پرداخت اما نقدِ ديگري , بخصوص اگر همراه با عدالت و دانش و آگاهي و آرامش و همدلي باشد , علاوه بر کسبِ درکِ امنيتِ روحي و رواني , هم نيز مي تواند به دریافت ره توشه اي ارزشمند از ديار نقدِ راستين امیدوارمان کند . ضمن اينکه همنشيني با يک دوستِ خوب و صاحبِ هنر , ذهن را براي توليدِ خلاقيت , کسبِ بيش از پيشِ مهارت , و رشدِ روزافزون انديشه ورزي , آماده نگه مي دارد . چه خوب است که انسان را همراهي همدل , مهربان و شکيبا نصيب باشد . از اين دوست , بابت حضور سخاوتمندانه اش در زندگي ام , تشکر مي کنم .

۳ - من به همنشيني همراه , به دوستي هنرمند قانعم تا امنيت را در کنارش معنا کنم . فراموش نکنم که چاشني ديدارمان , يک ليوان ( و نه فنجان ) چاي داغ باشد و کتابي خوب و شنيدن قطعه اي موسيقي ناب .. معجزه امري بعيد نيست .

يا حق .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  | 

 
حيف که با اتمام سريال " روزگار قريب " يکي از بهانه هايم براي تماشاي تلويزيون هم از دست رفت .

هر هفته از نگاه هنرمندانه ي کيانوش عياري , به زندگي ( به تمام معني کلمه ) سَرَک ميکشيديم و تا عمق زلال لذتِ تماشاي آن , پيش مي رفتيم . عياري چنان زندگي را ذره ذره , پلان به پلان , از وراي روابط انساني و ملموس آدم هاي سريالش بيرون مي کشيد که من از تماشاي آن , به تک تک لحظاتِ زندگيِ آشکار و پنهانِ سريال , ايمان مي آوردم و هردم از هُنر هُنرمندان مجموعه , به شوق مي آمدم . نگاهِ رئاليستي وسواس گونه ي کارگردان به ثبت و ضبط جزئياتي منجر شده که گويي همه براي تقدس زندگي تدارک ديده شده اند . عياري در " روزگار قريب " , زندگي را با همه ي مصائب , سختي ها , رنج ها , درد ها , غم ها و شادي هايش تقديس مي کند .  همچنانکه زندگي را مي ستايد ,  او حتي مرگ را نيز ستايش مي کند . دنياي بازسازي شده ي عياري چه دنياي خوبي است که مرگ و زندگي , با هم و يکجا , مورد ستايش قرار مي گيرند . مرگ در برابر زندگي نيست .

عليرغم وجود ريتم کُند ( اما بجا و صحيحش ) , ميزانسن ها و دکوپاژ پيچيده اش , عدم وجود مشخصه هاي سريال هاي مخاطب پسند ( همچون داستان عاشقانه , بازيگران چهره و نظير آن .. ) , فلاش بک هاي متوالي و پي در پي اَش , نمايش درد ها و رنج هاي جسمي و روحي انسان ها ( که معمولا نمايش متوالي شان باعث وحشت و گريز مخاطب است ) , تنوع مکان و زمان , و هم نيز داستان سرگذشت گونه اَش , روزگار قريب به هيچ وجه براي تماشاگرش دافعه ايجاد نمي کند و بلکه اتفاقا همين مشخصات به نقاط مثبت و جذاب سريال تبديل مي شوند . واقعا بايد به جسارت و هوش سرشار کيانوش عياري آفرين گفت .

هر چند وسواس فوق العاده اي در اجراي تمام پلان هاي سريال به کار گرفته شده , اما اين وسواس به هيچ وجه به اجرايي نمايشي , تصنعي و بي روح تبديل نشده , که اتفاقا برعکس , به اثر وجاهت و تشخصي خاص بخشيده که فقط مي توان آن را با وجاهت و تشخص خود زندگي قياس کرد . اما نکته اينجاست که کشف تشخص زندگي از وراي اينهمه رنج و درد و غم و شادي پيدا و پنهان آن , کار هر کسي نيست . و هم اينگونه است که کيانوش عياري , کاشف زندگي روزگار قريب و هم روزگار ما , کار بسيار درخشان و فوق العاده اي را به انجام مي رساند .

کاش مي توانستم بيش از اين از روزگار قريب بنويسم . بازي هاي هُنرمندانه ي بازيگران ( به خصوص مهدي هاشمي عزيز , آفرين عبيسي , مهران رجبي و هم حسين پناهي نازنين ) , حرکات نرم , سيال و بدون تظاهر دوربين , طراحي صحنه و لباس خوبش , ريتم و ضرباهنگ مناسب  تدوين , و نيز موسيقي خوب و تاثيرگذارش از ديگر نقاط مثبت سريال بشمار مي روند .

اين مطلب در واقع در ستايش سرياليست که هر هفته مرا به هُنر و زندگيِ توامان , دچار مي کرد . و کيست که نداند " دچار " يعني چه ؟  بله ... " دچار " يعني عاشق .

حيف . روزگار قريب تمام شد و من , يکي از بهانه هايم براي تماشاي گاه به گاه تلويزيون را از دست دادم .


يا حق .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  |