
- عصر جمعه بود . با دوستی از دوستان ، که برخلاف برخی ، صادق است ، رفته بودم لب آب .. جایی خارج از شهر .. ساکت و آرام .. البته آبی که از آن صحبت می کنم ، الان وجود ندارد . آب آن ، میلیون ها سال پیش ، کم شد و کم شد ، تا محو شد و حال ، چیزی که به جاست ، تپه ها و دره های کف دریاست .. غم سنگینی بر دلم نشست . وقتی به این اندیشیدم که روزگاری در میلیون ها سال پیش ، این کوه ها و تپه ها و دره ها ، حیات دیگری داشته اند ، حیاتی که مسلما با حیات حالشان ، تفاوت اساسی دارد ، دلتنگ شدم . این تپه ها ، دره ها و کوه ها صاحب حیاتی پیش از این اند .. و حالا چه غریبانه اینگونه به حیات ادامه می دهند . با خود فکر کردم آیا ما انسانها نیز صاحب حیاتی پیش از این ، بوده ایم ؟ .. آیا من و شما هم روزگاری ، حیاتی متفاوت از این را ، تجربه کرده ایم ؟ ..آیا ما اصلا پیش از این دنیا ، بوده ایم ؟ .. یعنی هستی داشته ایم ؟ آیا انسان کنونی ، از وجودی به وجودی دیگر ، تبدیل شده ؟ .. مثل این تپه ها که وجودشان پیش از این ، هستی دیگری بوده .. پیش از این ، قعر و نشیب دریا بوده اند و حال اوج و فراز زمین اند .. آیا انسان ، برخلاف تپه و کوه ، از فراز به نشیب ، هستی یافته ؟ این هستی ، این هبوط ، مسلما پیش از این ، جور دیگری بوده است . نبوده است ؟ ما انسانها اصلا از کجا به کجا آمده ایم ؟ اگر قبلا جایی دیگر هستی داشته ایم ، آن جا کجاست ؟ ما چگونه بوده ایم ؟ مسلما از عدم که به وجود نیامده ایم . از عدم که چیزی به وجود نمی آید . اساسا عدم ، دنیای هستی و وجود نیست ... عدم ، عدم است .. نیست است .. و مگر می توان از نیستی ، هستی یافت ؟ حتما بوده ایم اما لابد جور دیگر .
- حالا لب آبی ایستاده ام ، شاید هم دقیقا زیر آبی قرار گرفته ام که میلیون ها سال پیش هستی داشته و حالا لااقل هستی اش ، در این مکان نیست .. لابد بخار شده و بخارش ، شاید هم روحش ، به آسمان رفته .. خوشا بحالش .. او از زمین به آسمان سفر کرده و ما از آسمان به زمین ..
- هنرمند برای آفرینش هنر ، روش های مختلفی را تجربه می کند . گاهی یک فیلمنامه نویس ، از دیدن یک عکس یا یک شئ حتی ، به یک فیلمنامه ی کامل می رسد . خود من ( البته چندان هم هنرمند نیستم .. ) گاهی با شنیدن یک قطعه ی موسیقی ، ایده ای به ذهنم می رسد .. گاهی با دیدن یک عکس ، داستانی می نویسم .. گاهی از مکانی به شخصیت و داستانی تازه می رسم ، و گاهی از شخصیتی به داستان و مکانی دیگر .. این گوناگونی روش ها ، نیاز به یادگیری و تمرین و ممارست دارد و البته واقعا لذت بخش است ..
- آن روز عصر فکر می کردم آیا این مکان با این خصوصیات ، می تواند دستمایه ی نگارش داستانی یا حتی ساخت و تولید فیلمی کوتاه باشد ؟ ناگهان ایده ای در ذهنم جرقه زد و وقتی به شهر رسیدیم ، ایده به طرحی کامل تبدیل شده بود . با این دوست صادقم ، قرار گذاشته ام هر جمعه عصر ، به مکانی برویم و بیاندیشیم .. جایی که خلوت باشد و ساکت و آرام .. انسان به طبیعت نیاز دارد و من هم .. به هر حال اگر چه حوالی شهر ما دریا نیست ، اما دریای به اوج رفته که هست .. دریایی که برخلاف برخی ، دروغ نمی گوید و فریب نمی دهد .. غریب است و صادقانه همین است که هست .. خود را به چیز دیگری وانمود نمی کند .. هستی اش را به جایی دیگر انتقال داده و این ما هستیم که باید بدانیم او به آسمان اشاره می کند .. باید کمی برایش گریه کنیم .. برای غریبی اش .. یا شاید برای غریبی خودمان .. شاید که گریه ما را به دریا برساند ... بله ... باید صادق باشیم . همین .
یا حق .

