تبليغاتX
نقش خيال

نقش خيال

وب نوشته هاي سيد مرتضي سبزقبا از حوالی زندگی ...

خسرو شکیبایی

هنوز هم زندگی زخم ها دارد ...
از پس اینهمه سال زندگی نامراد ، زخم ها و خنجرهای بیشمار دیگر را به انتظار نشسته ام ...
چه باید بگویم ؟
سینه پردرد و سرم سنگین و این زخم های بی رحم هم ناجوانمرد ...
رنجورم .. سنگینم .. خسته ام .. غمگینم ..
نه .. اینجا جای من نیست عزیزان ..
بزرگ بود و از اهالی امروز ...
و ناگهان ...
و ناگهان ...
و ناگهان ...
.................... و ناگهان نا بهنگام ... رفت ....
بی باورم .. ناباورانه رفتنش را نمی پذیرم ..
دوستان !
عزیزان !
همراهان اینهمه ام !
برای خود و تمام دوستدارانش متاسفم ...
محکومم به اتفاق ...
خسروی سینمای ایران ...
....................................... رفت .
لعنت به " من " که هنوز هم بی خود و بی جا " هستم " ....
و هنوز درد دامنه دارد .. ناجوانمرد و نابهمراه ...
و آیا سینه را به خنجر بی امان روزگار تسلیم کرده ام ؟
لااقلش این است که آماده ی زخم های خنجر تیز دیگر زندگی ام ..
یا حق .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  | 

یک :
چندي بعد از جلسه ي مناظره ام با دوست بسيار عادلم ، که هنوز هم به مساله ي شکستن بشقاب بر سر اشخاص منفعل بي خاصيت اصرار دارد ، به ياد مصطفي مستور عزيز افتادم و داستان " عشق روي پياده رو " ي او که فوق العاده است ... بيائيد با هم بخشي از آن را بخوانيم تا بدانيم چرا به قول دوست خوب من ، هجر از وصل شيرين تر است .. بخوانيم ؟ پس بخوانيم . داستان از زبان شخصيت مرد آن روايت مي شود . بخوانيد :

                                                  ------------------------------
دختر دوست داشتني و معصومي بود ...... يک بار دزدکي با هم رفتيم سينما و من دو ساعت تمام به جاي فيلم او را تماشا کردم . دو سال گذشت . جيب هايم خالي بود و من هنوز عاشق فروغ بودم . گرسنگي از يادم رفته بود . يک روز فروغ پرسيد : " کي ازدواج مي کنيم ؟ " گفتم : " اگر ازدواج کرديم ديگر به جاي تو ، بايد به قبض هاي آب و برق و تلفن و قسط هاي عقب افتاده ي بانک و تعمير کولر آبي و بخاري و آب گرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دويدن دنبال يک لقمه ي نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگي و جيب هاي خالي و خستگي و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جاي عشق بايد دنبال آشپزي و خياطي و جارو و شستن و خريد و ميهماني و نق و نوق بچه و ماشين لباس شويي و جارو برقي و اتو و فريزر و فريزر و فريزر باشي . هر دو مان يخ مي زنيم . بيش تر از حالا پيش هميم اما کم تر از حالا همديگر را مي بينيم . نمي توانيم ببينيم . فرصت حرف زدن با هم را نداريم . در سياله ي زندگي دست و پا مي زنيم ، غرق مي شويم و جز دل سوزي براي يک ديگر کاري از دستمان ساخته نيست . عشق از يادمان مي رود و گرسنگي جاي ش را مي گيرد  .... "

                                                  ------------------------------
ادامه ی یک :
سه شب پيش ، وقتي اين مساله را براي دوستي که چندان هم عادل نيست مطرح مي کردم ، نگاهي کرد و گفت : آخه اگه تمام آدما مثل تو فکر کنن که نسل بشر منقرض ميشه .. گفتم : مطمئن باش تمام آدما مثل هم فکر نمي کنن .. تمام آدما مثل هم عاشق نمي شن .. تمام آدما مثل هم نمي شن .. نگران نباش ، اين تفکر خيلي طرفدار نداره .. که اگه داشت ما الان مدينه فاضله مونو ساخته بوديم .. که مي بيني که نساختيم .. بعد اين رفيق ما سکوت کرد و نگاه هم نکرد .. من هم ساکت شدم و خيره شدم به ديوار روبرويم که کسي با گچ سفيد روي آجرهاي آن يادگاري نوشته بود .. نوشته بود : عشق من فروغ ..

پيشنهاد مي کنم اگر مجموعه داستان " عشق روي پياده رو " نوشته ي مصطفي مستور عزيز را نخوانده ايد ، بخوانيد ... همين .

يا حق . 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط سید مرتضی سبزقبا  |