
هوای حوصله ابری است . اما چاره ای نیست . در این شتاب ایام پایان سال ، گویا چاره ای جز همراهی با جریان " از نو شدن " نیست ، حتی برای من که سال پر هیاهوی ساکت عجیبی را پشت سر گذاشتم . اما مگر برای طبیعت ، هوای ابری حوصله ی کسی چون من ، اهمیت دارد ؟ با خود قرار گذاشته ام که در شُرُف تغییر طبیعت ، تغییری در خود بیافرینم .. دلم می خواهم خوش قول باشم و بر سر قرارم با خود حاضر شوم .. نمی دانم میسر می شود یا نه ؟ اما در این راه کوتاهی نخواهم کرد .
از کوچه که به پس کوچه پیچیدم ، نسیمی از تبسمی لطیف به ریه هایم سرازیر شد . پیش از آن هم نسیم ها آمده و رفته بودند .. طراوت نسیم خوش بود اما می دانستم نباید فریب لطافتش را بخورم .. کوچه ی تنگ و خلوت آجری شهر را که پشت سر گذاشتم ، سابادی ( صَعبات ) آمد و رد شد .. چشمم آرام ، آجری جایگزین آجری می کرد .. بعضی شکسته ، برخی شوره زده ، بعضی صاف ، برخی زبر .. اما همه به یک اندازه ، همچون فریم هايي از يك نگاتیو .. کوچه بو ی اعتماد می داد ، یا حداقل من می خواستم که بدهد .. چه تنگ تر شد کوچه ی پُرپلکانِ پُرنشیب .. تبسم نسیم ، جا به جا ، در کوچه می پیچید . رفتم و پلاک فرسوده ی خانه ا ی روبرویم ظاهر شد .. سبز بود .. چشمم که تیلت زد ، خشکم زد .. در چوبی خانه با آجر مسدود بود .. عجیب بود .. هرآنچه تبسم و نسیم و اعتماد بود در کوچه گم و گور شد . به دهانم قفل سکوت که زده شد ، راه رفته را بازگشتم .. قبل از آنکه به کوچه بپیچم ، برگشتم و به پلاک خانه نگاه کردم .. سبز نبود .. چرا بی جهت در نگاه اول فکر کرده بودم پلاکِ بی عدد و رقم زنگ زده ، هفت و سبز است ؟ به پلکان نگاه نکردم .. حوصله ی نشیب که هیچ ، حوصله ی فراز هم مسلما نبود .. از پس کوچه به کوچه که پیچیدم ، ریه هایم پُرِ اکسیژن سکوت بود ... سکوت و سکوت و سکوت .. راستی چند فریم آجر را رفته و برگشته بودم ؟ .. نمی دانم .. اما در آستانه ی ورود به سال نو ، دلم می خواهد تمام فریم های رفته را فراموش کنم و به فریم های نرفته ی کوچه های اعتماد بیاندیشم . اگر قصد ، تغییر باشد می خواهم تغییر کنم .. دیگر فریب هیچ نسیم تبسمی را نخواهم خورد .. تغییر می کنم .. شاید که هوای حوصله هم بهاری شود .. راستی یادم باشد مثل هرسال ، اولین سین سفره ی هفت سین دلم ، سینما باشد .
عیدتان مبارک .. .
یا حق .

سال گذشته حوالي همين روزها بود که رسول ملاقلي پور بار سفر بست و رفت . و هنوز و بعد از يک سال ، هنوز درد دامنه دارد . همان روزها ، همان روزهاي بيقراري براي او نامه اي نوشتم از روي دلتنگي . شما که غريبه نيستيد ، امروز نامه را در کشوي کمدم پيدا کردم . مي دانيد که اين روزها دردم تازه شده . مقدمه بس است ، نه ؟ پس بخشهايي از آن نامه را بخوانيد :
آقا رسول سلام . هيچوقت تو را از نزديک نديدم ، اما از نزديک ، از خيلي نزديک ، تو و سينماي تو را مي شناختم و مي شناسم . سالها با تو و سينماي تو زندگي کرده ام . تو ، براي من ، دقيقا روي ديگر عزيز ديگرم ابراهيم حاتمي کيا هستي . براي من در سينماي ايران شهداي زنده اي وجود دارند ، که تو يکي از آنها بودي .اما شنيده ام تو هم به سفري رفته اي که بازگشتي در آن نيست . آقا رسول راست مي گويند ؟ يعني باور کنم که ديگر بعد از اين فيلم نمي سازي ؟ باور کنم که تو ديگر عصباني نمي شوي ؟ باور کنم که تو ديگر نفس نمي کشي ؟ اين يک شوخي سينماييست يا يک واقعيت تلخ ؟ آقا رسول اين اولين باريست که براي تو نامه مي نويسم ، اما شايد آخرين بار نباشد ، اگر البته بعد از اين زنده باشم ... آقا رسول حال و روز خوبي ندارم .....
آقا رسول ، آن روز سه شنبه ، وقتي خبر رفتن تو را خواندم ، از شدت بهت و حيرت خنده ام گرفت . مدتي گيج و مبهوت بودم و بعد ، بغضم ترکيد و گريه ام گرفت . باور کن هنوز نمي توانم باور کنم که تو ديگر نيستي ... تمام گفتگوهايت با ابراهيم نبوي را ضبط کرده ام . هنوز جرات نکرده ام به سراغشان بروم . هنوز منتظرم روي سايت هاي خبري بخوانم که : رسول ملاقلي پور نمرده ، که او جايي همين نزديکي ، مشغول فيلمبرداري بوده ، و ديگران بر سر يک سوءتفاهم فکر کرده اند او مرده ... اما حالا سر و کله اش پيدا شده و با همان انرژي و خشم ذاتي اش ، سرسختانه ، پيگير ساخت فيلم تازه اش است .... در آستانه ي فرا رسيدن سال نو ، اين چه کاري بود کردي ؟ وقتي در روزنامه ها ترکيب اين دو کلمه را ديدم مدتي به آن خيره شدم ، چشمم را تنگ کردم و سرم را کج ، تا بپذيرم که اصلا اينچنين ترکيبي هم مي تواند وجود داشته باشد ... درگذشت رسول ملاقلي پور ... آقا رسول خوب دقت کن ... درگذشت رسول ملاقلي پور ...
آقا رسول ، من امسال دو تن از کساني را که بسيار دوستشان داشتم و وجودشان را بخشي از وجود خود مي دانستم ، از دست دادم . اول مهر ماه 1385 پدربزرگم را و پانزدهم اسفند ماه 1385 تو را .. ببخشيد که شما را تو خطاب مي کنم اما آنقدر به شما احساس نزديکي مي کنم که پيش از اين هرگاه از شما سخن به ميان مي آمد ، شما را رسول مي خواندم ، نه آقاي ملاقلي پور يا هر نوع ترکيب ديگري ...
چهارشنبه شانزدهم اسفند ماه ، وقتي عکسي از تو روي صفحه ي اول روزنامه ي اعتماد چاپ شد ، و بابک غفوري آذر براي خبر رفتن تو ، تيتر " پرواز در شب " را انتخاب کرده بود ، تنم لرزيد و اشکم سرازير شد ... آخر تو ساعت ۳۰/۱۲دقيقه ي نيمه شب رفته بودي ... و پرواز در شب هم یکی از فیلمهای خوب توست ... آقا رسول، روز پنجشنبه ، همزمان با تشييع پيکر تو ، و به احترام تو ، دوربين ها خاموش شدند و تمام همکارانت در سينما ، کارشان را تعطيل کردند و به احترام سينماي تو ، نورها را خاموش و سکوت را بر پروژه هاي خود حکمفرما کردند . محسن آزرم در روزنامه ي اعتماد نوشت : " مردن ملاقلي پور ، رفتنش از اين دنيا و نبودنش در سينما ، تلخ ترين اتفاق آخرين ماه امسال بود . يعني نمي شد اين سال را بهتر از اين تمام کرد ؟ "
آقا رسول واقعا با رفتنت حالم را گرفتي .
پروردگارا ، روح رسول سينماي ايران را با روح پاک رسول الله محشور بفرما ...
ساعت 2 بامداد يکشنبه ۲۰/۱۲/۱۳۸۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به عکس بالا نگاه کنيد . اين عکس در آخرين روز زندگي رسول ملاقلي پور گرفته شده ..عکس عجيبيست . يک نوع سکوت و آرامش عجيب در آن هست که دل آدم را مي لرزاند .. موجی از شکوه ، عظمت ، صبوری ، آرامش و انگار تسلیم در نگاه او به افق ( هر چند نه چندان پیدا ) وجود دارد .. گویا پروردگار او ، قیل از آغاز سفر ابدی اش ، او را با شمه ای از آن جای دیگر ، آن مکان دیگر آشنا می کند .. تکاندهنده تر آنکه کسی که این لحظه ی غریب را ثبت کرده ( تنها شاهد این لحظه از نزدیک ) نیز ، کمتر از یکسال بعد از آن ، در این دنیا ماند . همراه و همپاي آخرين سفر زندگي او ، فيلمبردارش رسول احدي بود . این عکس کار اوست . آنچنانکه می دانید رسول احدی چند ماه پیش بر اثر سانحه ی تصادف از این دنیا رفت ..... این ، ادای احترامیست به دو رسول سینمای ایران .. رسول ملاقلی پور و رسول احدی ... روحشان شاد و یادشان گرامی ...
یا حق .

1 - محله ي حضرت آيت الله سبط شيخ انصاري (ره) ، زادگاه من است . آنچنانکه ميدانيد در عصر ما شيخ انصاري (ره) به همراه بزرگان ديگري چون وحيد بهبهاني ، ميرزاي شيرازي ، آخوند خراساني و علامه نائيني احياگر مکتبي بودند که بعدتر آيت الله بروجردي و امام خميني (ره) ادامه دهنده ي آن شدند . از اين رو مردم شهر دزفول براي اين شيخ بزرگ و خاندان محترمش احترام زيادي قائلند .
هنوز هم نوادگان ايشان در همين محله زندگي مي کنند . من تاسوعا و عاشوراي هر سال را در همين محله و در کنار حسينيه ي حضرت سبط شيخ انصاري (ره) مي گذرانم . هنوز هم " خانه ي اجدادي " ما در همين محله قرار دارد .
2 - تاسوعاي امسال را طبق معمول هر سال ، به تماشا نشستم ... به تماشاي آنهمه مردم سياهپوشي که از محله هاي مختلف شهر ، از مسيري طولاني و تاريخي سراسيمه عبور مي کنند و حسين گويان ياد و خاطره ي جاويدان سرور شهيدان راه حق را گرامي مي دارند . با تماشاي شکوه و عظمت عزاي او ، هميشه چشمانم غرق اشک مي شوند و دلم هر دم به لرزه مي افتد . امسال بعد از سالها که از پشت ويزُر دوربين عکاسي يا تصويربرداري به تماشاي اين آئين مي پرداختم ، از ماهها قبل تصميم گرفته بودم که به هيچ عنوان دوربين به دست نگيرم و محرم امسال را در سکوت خود و در هياهوي عزاداران ، فقط و فقط با چشم خود به تماشا بگذرانم ...گاهي اينگونه ديدن حالم را بهتر تغيير مي دهد . اما همان روز طاقت نياوردم و بالاخره با تأثير از عزاداري مردم ، چند عکس به يادگار گرفتم ، اما نه با دوربين عکاسي که با گوشي موبايل .. دو سه عکس از اين عکس ها را بسيار دوست داشتم اما بقيه را حذف کردم . از همان هنگام تا به حال اين عکسها را در حافظه ي گوشي ذخيره کرده ام و گاهي تماشايشان مي کنم . استاد عکاسي من جناب استاد حميد تجلي فر بوده اند .. ايشان دو عکس مورد علاقه ام را ديدند و تائيد کردند و بدون تصميم قبلي ناگهان اين دو عکس را براي مسابقه عکس محرم خرمشهر ارسال کردم .. همين .
3 - اما نخستين مسابقه ي استاني عکس محرم با نام پروازسرخ برگزار شد و همزمان با آن از يکم تا نهم اسفندماه 1386 نمايشگاهي از آثار برتر اين مسابقه به همت موسسه ي فيلم و عکس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي خرمشهر ، در خرمشهر برگزار شد . دو عکسي که من به مسابقه ارسال کرده بودم در نمايشگاه به نمايش در آمدند و عکس فوق جزء 14 اثر برتر مسابقه معرفي شد . به گزارش دبيرخانه ي اين مسابقه ، از بين يک هزار و شصت اثر ارسالي به دبيرخانه ، در مرحله ي اول يکصد عکس به بخش مسابقه راه پيدا کردند که از بين آنها 14 اثر به عنوان برترين هاي مسابقه انتخاب شدند . اين همان عکسي است که امسال در محله ي حضرت سبط شيخ انصاري (ره) و کنار " خانه ي اجدادي " من ، ثبت شد .