شنيده ايد كه : زبانم لال ....
گفته ايم كه : كور باد دو چشمم ....
خوانده اند كه : بَه بَه ... چه زندگي قشنگي ...
جسارتاْ بگذاريد من اضافه كنم ، شما بخوانيد كه : بَه بَه .... چه زندگي قشنگ مزخرفي .........
سكوت بايد كرد ... نه ؟
پس زبانم لال ... چشمم كور ... دندم نرم .... خيلي نرم ... مثل موم ..
لطفاْ بعد از خواندن اين نوشته ، به احترام خود ، و بعد به احترام سكوت ، چند دقيقه ( نمي دانم چند دقيقه ... ) سكوت كنيد .
مگر شما تا بحال فيلم صامت سياه و سفيدي نديده ايد كه همه بازيگرانش كر و لال و كورند ؟ ... مات به هم ( به هم ؟ ) مي نگرند كه روزگارشان به سكوت بگذرد ؟ ... كه دوربين ثابت باشد و 3 ساعت تمام به شيوه ي لانگ تيك ( بدون قطع ) انبوهي از نقطه هاي سياه كه آدمهايش باشند ، بدون حركت به هم بنگرند ؟ ... ندیده اید ؟
خُب ... من سراپا همان فيلم صامت سياه و سفيد ِلانگ تيكِ كر و لال و کورم ...
بله ... سكوت بايد كرد .... نه ؟ .........
تلخ شده ام ؟ ....... این هدیه ی است از لطف ................... بماند .......
پس سكوت مي شوم .... سياه و ثابت و كر و لال و کور ... آنگونه كه هر كس نداند ، بيانديشد كه از روز ازل اينگونه بوده ام ...
پس ....................
يا حق .
بي مقدمه مي نويسم . جناب سروش صحتِ عزيز ( كه من خودش را بيش از كارهايش دوست دارم ) ، در بخش خشت و آينه ي شماره ي 371 ماهنامه ي عزيز فيلم مطلبي نوشته كه حيفم آمد ديگراني كه فيلم نمي خوانند ، اين مطلب را هم از دست بدهند . موضوع اين مطلب فوق العاده زيبا ، ساده امّا پيچيده ، كه به نوعي به دردي عمومي براي انسانهاي اهل هنر تبديل شده ، انواع بدتر ديگري هم دارد كه من بسيار در اطراف و پيرامونم مشاهده مي كنم . در اين نوشته فقط به دو نوع از آنها اشاره مي كنم كه با عناوين نوع 2 و نوع 3 مشخص كرده ام .
عنوان 1 ، همان مطلب تاثيرگذار جناب صحتِ عزيز است كه من البته بدون اجازه اش ( البته با ذكر منبع ) روي وبلاگم قرار مي دهم . اميدوارم مرا ببخشد . اگر ايشان را پيدا كردم حتما رضايتش را جلب خواهم كرد .
اين سه مطلب ( نوع 1 ، نوع 2 ، نوع 3 ) در نگاهي عادلانه و صادقانه ، حديث نفس خيلي از ما آدمهاست ..... پيشاپيش از طولاني شدن اين نوشته عذر مي خواهم ..... و امّا اصل مطلب :
نوع 1 :
فيلم " آن ها به اسب ها شليك مي كنند " را سال ها پيش از تلويزيون ديدم و هميشه دلم مي خواست معجزه اي بشود و يك بار ديگر اين فيلم را ببينم . معجزه اتفاق افتاد . چهار سال است دي وي دي اين فيلم را دارم و با خيال راحت حتي يك بار هم نگاهش نكرده ام . خاطرم جمع است كه هر وقت بخواهم ، فيلم را نگاه خواهم كرد .
بيش تر كتابهايي را كه مي خرم ، نمي خوانم و تعداد فيلم هاي نديده اي كه كنار هم چيده ام هر روز بيش تر مي شود و هر موسيقي اي كه مي شنوم زود مي گويم " اگر مي شود اين را براي من هم رايت كنيد " و بعد چون به آن گوش نمي دهم يادم مي رود كه آن سي دي را دارم و به همين علت از سي دي بعضي موسيقي ها چندين و چندتايش را جمع كرده ام ، اما هيچ كدام اين ها ناراحتم نمي كند ، برعكس خوش حالم و خيالم راحت است . خيالم راحت است كه روزي فرصت خواهم كرد و سراغ كتاب هاي نخوانده ام خواهم رفت و آن ها را خواهم خواند و فيلم هاي نديده را خواهم ديد و موسيقی هاي نشنيده را خواهم شنيد . همه چيز در دسترس است و فعلا با خيال راحت مي شود نخواند و نديد و نشنيد .
همه چيز save است و جاي همه شان safe است . فقط يك مشكل كوچك وجود دارد ، يك چيز كوچك است كه save و safe نيست ... نمي دانم چرا بي خود و بي جهت گاهي ياد مردن مي افتم .
----------------------------------------------------------------
نوع 2 :
فيلم " آن ها به اسب ها شليك مي كنند " سالها پيش از تلويزيون پخش شد و من خيلي خيلي اتفاقي سكانس آخر به اضافه ي تيتراژ پاياني اش را ديدم . هميشه ، نه ببخشيد گاهي ، بله گاهي دوست داشتم معجزه اي بشود و يك بار ديگر ، همان پايانش را ببينم . در كمال تعجب معجزه اتفاق افتاد . چهار سال است دي وي دي اين فيلم را دارم ( البته فقط سكانس پاياني و تيتراژ آخرش را ) و با خيال راحت حتي يك بار هم حوصله نكرده ام نگاهش كنم . خيالم راحت است كه هر وقت حوصله داشته باشم ، فيلم را نگاه خواهم كرد . البته من معمولا حوصله ندارم .
من زياد كتاب نمي خرم چون اساساً معتقدم كتاب خريدن ، پول هدر دادن است . اما اكثر كتابهايي را كه دوستان به من هديه داده اند ( كه البته تعدادشان به تعداد انگشتان يك دست هم نمي رسد ) نخوانده ام ، چون من حتي وقت ِ هدر دادن وقت را هم ندارم . هر موسيقي اي كه مي شنوم ( البته بطور اتفاقي و مثلاً در تاكسي يا در فروشگاه لوازم صوتي و يا از ضبط صوت اتومبيلي كه با سرعت از جلوي خانه ي ما عبور مي كند ) زود خواهانش نمي شوم چون اصولاً اعتقادي به موسيقي ندارم . چند سي دی موسيقي دارم كه نمي دانم چطور در خانه ي من پيداشان شده . از كسي هم جمله ي معروف " از يابنده تقاضا مي شود ... " را نشنيده ام ، بنابراين همانطور همانجا زير ميز كارم باقي مانده اند ... اما هيچ كدام اين ها ناراحتم نمي كند ، بر عكس خوش حالم و خيالم راحت است . مشكلي هم ندارم .. فقط دوستي دارم كه بلانسبت شما مريض است ... او از كتاب و فيلم و سينما و موسيقي به شدت خوشش مي آيد . كتاب مي خواند و در اوج بي پولي هايش ، از كتاب خريدن دست بر نمي دارد . او هميشه مرا هم به ديدن فيلم و خواندن كتاب و گوش دادن به موسيقي خوب دعوت مي كند ... بيچاره فكر مي كنم به يك روانپزشك نياز دارد اما راستش دوست ندارم با گفتن اين مطلب نااميدش كنم .
هميشه نگران است كه فلان كتاب را نخوانده يا فلان فيلم را نديده ...واقعاً دلم برايش مي سوزد . از اينها گذشته ، همه چيز خوب است و به نظرم با خيال راحت مي شود نخواند و نديد و نشنيد .فقط يك مشكل كوچك وجود دارد . اين دوست آزارم مي دهد ... هر وقت او را مي بينم ، بي خود و بي جهت ياد مُردن مي افتم.
نوع 3 :
فيلم " آن ها به قاطرها شليك مي كنند " را اصلاً نديده ام ، دليلي هم ندارد ببينم . هميشه دلم مي خواست معجزه اي بشود و حداقل يك بار هم كه شده ، ازدواج كنم . اما مگر در هزاره ي سوم معجزه هم رُخ مي دهد ؟ دوستي دارم كه چهار سال پيش يك دي وي دي به من هديه داد . مي گفت فيلمي ديده به نام " آن ها به الاغ ها شليك مي كنند " كه فوق العاده است ، اين دي وي دي همان فيلم است . اوّل اينكه نمي دانم چرا اين كلمه ي فوق العاده از زبانش نمي اُفتد ؟ مگر در اين دنيا چيز فوق العاده هم وجود دارد ؟ ( البته به جز كوپن فوق العاده ي روغن و مرغ و برنج و مختصر اقلام ديگر ) و دوّم اينكه مگر نمي داند كه من فرصت پرداختن به امور پيش پااُفتاده را ندارم ؟ گفتم حتماً مي بينم . چهار سال است نديده ام ... به نظرم آدم بايد زندگي بكند نه اينكه فيلم ببيند .
من كتاب نمي خوانم ، و مهّم تر و بهتر اينكه اصلاً كتاب نمي خرم . موسيقي كه ابداً ... اساساً فيلم و كتاب و موسيقي براي زنگ تفريح زندگي است و از آنجا كه من فرصت زنگ تفريح ندارم ، سخت دارم زندگي مي كنم و شكر خدا ميانه اي هم با فيلم و كتاب و موسيقي ندارم به لطف پروردگار . خاطرم جمع است كه هر وقت بخواهم زندگي مي كنم . بعضي ها ناراحتند و به خود اجازه مي دهند از من انتقاد كنند . بر عكس من خوش حالم و خيالم راحت است . اين از ضعف ديگران است كه از من انتقاد مي كنند . بايد رفتارشان را اصلاح كنند .
دوستي كه قبلاً ذكرش آمد ، آدم عجيبي است . مرتب فيلم مي بيند ، مجله ي فيلم مي خواند ، كتاب مي خرد ، كتاب هديه مي دهد ، موسيقي گوش مي دهد و از اين نوع كارها انجام مي دهد .... به گمانم معتاد است . شنيده ام افراد معتاد مريض اند . البته از نگاهي ديگر ، مجرم هم هستند . بايد از دوستي با او پرهيز كنم . اگر پدرم بفهمد كه يك معتادِ مجرم مريض ، دي وي دي به من هديه داده ، حتماً مرا لايق زن گرفتن نخواهد دانست . همه چيز خوب است و واقعاً دلم به حال آنهاييكه مرض دارند و الكي به كتاب و فيلم و موسيقي دلخوشند ، مي سوزد .
چند سال پيش نمي دانم از چه كسي يا از كجا شنيدم كه بهترين راه نجات افراد معتاد اين است كه بميرند ... اگر تنها راه آرامش اين افراد اين است ، اُميدوارم اين دوستِ فيلم دوستِ مريض معتادم هر چه زودتر انشاالله بميرد . من خير و صلاحش را مي خواهم .
راستش حالا مي فهمم چرا هر وقت اسمش را مي شنوم ، بي خود و بي جهت ياد مُرده و قبرستان و كافور و شب و ترس و نكير و منكر مي اُفتم ... تنها مشكل من همين است ....... باقي بقايتان ............ يا حق .